امر به معروف و نهى از منكر -3
از میان فرایض اسلامى، تنها فریضهاى كه مشروط به تأثیر است، همین امر به معروف و نهى از منكر است. از ما خواستهاند تا بىتوجه به تأثیر، نماز بخوانیم یا روزه بگیریم. لیكن در مورد امر به معروف، مؤثر واقع شدن آن، یكى از شرایط وجوبش بهشمار است. (123) همه شرایط و مراتب و آدابى كه براى اجراى این فریضه در نظر گرفتهاند، چیزى نیست جز كوشش براى مؤثرتر شدن آن. لذا هرگز در این مورد نمىتوان به شعار «بر رسولان بلاغ باشد و بس» بسنده كرد. بنا بر این آنكه در پى امر به معروف و نهى از منكر است، باید طبیبوار و مشفقانه درد بیمار خود را بشناسد و داروى مناسب آن را تجویز نماید و در این راه آدابى را بهكار بندد كه او را موفق سازد. اما «مقصود از آداب، آن چیزهایى است كه رعایت آنها در حصول غرض و گرفتن نتیجه مؤثر است. (124) » برخى از این آداب، اختصاص به امر به معروف ندارد و شامل بیشتر عرصههاى زندگى نیز مىشود و پارهاى از آنها در پارهاى از كتابها تحت عنوان شرایط امر به معروف و نهى از منكر ذكر شده و یا از مشتقات آنها بهشمار آمده است. تأمل در این آداب، ما را متوجه حقیقتى ناخوشایند مىكند: بسیارى از امر به معروفهاى ما، در حقیقت امر به منكر و زیر پا گذاشتن حقوق مسلم دیگران و تجاوز به حریم زندگى آنان است كه شارع به هیچ روى بدان خشنود نیست.
امام علىعلیه السلام، در كنار تأكیدات بسیار بر اصل این فریضه، همواره بر آن است تا با آموختن آداب آن، دیگران را از كجفهمى و برداشت ناصواب برحذر دارد و شیوه درست آن را به مؤمنان بیاموزد. در اینجا پارهاى از آداب این فریضه را از منظر امامعلیه السلام نقل مىكنیم. مهمترین این آداب عبارتند از:
1.پرهیز از تجسس؛ 2.پرهیز از پردهدرى؛ 3.پرهیز از دشنام؛ 4.رفاقت؛ 5.صبورى.
.1 پرهیز از تجسس
امر به معروف و نهى از منكر، ناظر به حقوق اجتماعى مسلمانان است و تنها در این حوزه كاربرد دارد. از اینرو كشاندن آن به حریم خصوصى مردم جز مسخ این فریضه و مشكلسازى نتیجهاى ندارد. اساسا تا ترك معروف یا ارتكاب منكرى آشكار نباشد، كسى را حق پىجویى و تجسس براى احراز آن نیست. اگر كسى در نهان گناهى مرتكب مىشود و یا واجبى را فرومىگذارد، تنها به خودش زیان مىزند، نه دیگرى.
این مسئله، از مسلمات اسلام است كه هر كس حریم خصوصى خود را دارد و كسى را حق تجسس در آن نیست. داستان خلیفه دوم و بالا رفتن از خانه دیگران براى كشف منكر و عكسالعمل آن مسلمان، معروف است. هنگامى كه عمر مچ آن شخص مرتكب منكر را گرفت، آن مرد مدعى شد كه اگر من مرتكب یك منكر شده باشم، تو را سه منكر است كه یكى از آنها، تجسس است كه به تصریح قرآن كریم (سوره حجرات، آیه 12) حرام است. خلیفه نیز خطاى خود را پذیرفت و از او درگذشت . این ماجرا را غزالى در احیاءالعلوم (125) و كیمیاى سعادت (126) به تفصیل نقل مىكند. از نظر امام علىعلیه السلام اساسا اگر گناهى در نهان صورت گیرد و یا واجبى ترك شود، تنها عامل و تارك زیان مىبیند و از رحمت خدا محروم مىگردد، و دیگران از این كار زیانى نمىبینند. فلسفه امر و نهى نیز در درجه اول حفظ سلامت جامعه است. امامعلیه السلام از رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم نقل مىكند كه ایشان فرمود : «هرگاه بندهاى در نهان گناهى را مرتكب شود، جز او زیانى نمىبیند و هرگاه آشكارا آن را مرتكب شود و بر او خرده نگیرند، عموم مردم از آن زیان مىبینند. (127) » از نظر امام كیفر و مجازات الهى هنگامى دامنگیر جمع مىگردد كه گناه فردى آشكارا صورت گیرد: «خداوند عامه را به گناه خاصه، هرگاه آنان در نهان مرتكب كار زشتى شوند و عامه از آن باخبر نشوند، كیفر نمىدهد. (128) » بدینترتیب قلمرو كاربرد امر به معروف و نهى از منكر، اعمال آشكار و جایى است كه ترك معروف یا ارتكاب منكر، آشكار و عیان باشد.
فقها در این زمینه چندان دقتنظر و احتیاط به خرج مىدهند كه نه تنها گناه نهانى را مشمول امر به معروف و نهى از منكر نمىدانند، بلكه معتقدند اگر ترك واجب یا ارتكاب منكر نیز آشكار باشد، اما از سر جهل به موضوع صورت گرفته باشد، باز امر به معروف و نهى از منكر واجب نیست. براى مثال امام خمینى، در این باب مىگوید: «اگر فاعل [منكر] جاهل به موضوع باشد، انكار او و رفع جهلش واجب نیست؛ مانند آنكه نماز را از سر غفلت یا فراموشى نخواند و یا بر اثر جهل به موضوع، مسكرى نوشید. (129) » البته این مسئله ناظر به موارد عمومى یا جزئى است، اما جایى كه مسئله حیاتى باشد، دیگر نمىتوان سكوت كرد: «البته اگر آن مسئله بهگونهاى باشد كه خداوند متعال به هیچ روى ارتكاب و یا تركش را نمىپسندد، مانند قتل نفس محترمه، اقامه آن [فریضه] و امر و نهى در این مورد واجب است. (130) » بنا بر این در امر و نهى هم باید ترك واجب یا ارتكاب منكر، آشكار باشد و هم فاعل و تارك دچار فراموشى یا غفلت و یا جهل به موضوع نشده نباشد وگرنه جایى براى اجراى این فریضه نیست. از اینرو، باید این تلقى نادرست را كه امر به معروف و نهى از منكر، گونهاى فضولى در كار دیگران و تجسس و دخالت در امور شخصى افراد است، كنار گذاشت و براى رفع این پندار ناروا كوشید. امر به معروف و نهى از منكر هیچ نسبتى با تجسس و فضولى در كار دیگران ندارد و اگر هم بتوان نسبتى برقرار كرد، نسبت تضاد است.
در اینجا تنها یك استثنا وجود دارد و آنهم بازرسى، بررسى و مراقبت از كردار و اعمال سازمانها و مؤسسات است. از آنجا كه فلسفه وجودى سازمانهاى دولتى و مؤسسات عمومى، تأمین مصالح عامه است، باید دید كه آیا در این مسیر گام برمىدارند و آیا براى تحقق این هدف مىكوشند یا خیر. اساسا نظارت بر سازمانها غیر از تجسس است؛ زیرا تجسس به معناى كنجكاوى در امور شخصى افراد و دخالت در حریم خصوصى آنان است؛ حال آنكه در سازمانها و مؤسسات، چیزى به نام حریم خصوصى وجود ندارد. این نهادها با امكانات و بودجه مردم و براى خدمت به آنها پدید آمدهاند و همواره باید در این مسیر نیز حركت كنند. این اصل در مورد مدیران و گرداندگان مؤسسات عمومى نیز صادق است. چرا كه آنان با در اختیار گرفتن بودجه و امكانات مردمى، متعهد شدهاند در جهت تأمین مصالح جامعه حركت كنند. بنا بر این باید احراز شود كه تا چه حد به تعهد خویش پایبندند. البته این مسئله باز به معناى دخالت در امور شخصى مدیران و تجاوز به حریم خصوصى آنان نیست، بلكه مقصود آن است كه همواره باید حوزه مدیریتى و اختیارات چنین كسانى زیرنظر باشد و كنترل گردد. با همین رویكرد است كه امام علىعلیه السلام از مالكاشتر مىخواهد كارهاى زیردستان و كارگزاران خود را زیرنظر داشته باشد و از طریق فرستادن منهیان و مراقبان، مانع تخلفات احتمالى آنان گردد. در این مورد ایشان پس از آنكه دستور مىدهد تا كارگزاران براساس توان و شایستگى انتخاب شوند، مىفرماید: «بر كارهاى آنان مراقبت دار و جاسوسى راستگو و وفاپیشه بر ایشان بگمار كه مراقبت نهانى (131) تو در كارهایشان، واداركننده آنها است به رعایت امانت و مهربانى است بر رعیت. (132) »
.2 پرهیز از پردهدرى
انسان، طبیعتا به خطاكارى گرایش دارد، وگرنه دیگر نیازى به امر و نهى نبود. از آنجا كه غرایز در او بالفعل و تربیتپذیرى بالقوه است، (133) اگر به خود واگذاشته شود، به كجروى خواهد افتاد. در این مرتبه نفس بسیار نیرومند و حاكم و آمر است و همان است كه حضرت یوسف از آن چنین یاد مىكند: «نفس خود را تبرئه نمىكنم كه نفس به بدى فرمان مىدهد، مگر آن كه پروردگارم رحم كند. (134) » بدینترتیب، حتى در آرمانىترین جوامع و با بودن بهترین الگوها، نمىتوان تضمین كرد كه هیچ خطایى رخ ندهد. از اینرو، گفتهاند: «انسان جایزالخطا ـ و حتى گاه واجبالخطا ـ است.» توجه به این حقیقت، هشدارى است در باب شناخت بیشتر ماهیت انسان و بهكار گرفتن درست اصل امر به معروف و نهى از منكر.
افزون بر این، نه تنها ارتكاب فحشا و اعمال ناپسند، از نظر دینى منكر است، گزارش و نقل و نشر آن نیز نوعى منكر بهشمار مىرود. از اینرو اگر كسى مرتكب گناهى شد، موظف است آن را پنهان نگه دارد و از تجاهر به آن خوددارى كند. رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم پس از آنكه مسلمانى را كه زنا كرده و آنگاه خود به آن اعتراف كرده بود، حد زد، فرمود : «هر كس بدین ناپاكىها آلوده شد، سزاوار است كه خود را با پوشش خداوند متعال، درپوشد و اظهار مكند. (135) » امام علىعلیه السلام نیز پس از آنكه مسلمانى به گناه مستوجب حدى اعتراف كرد، خشمگین شد و فرمود: «چهقدر زشت است كه یكى از شما مرتكب اینگونه فحشاها مىشود و سپس در برابر همگان خود را رسوا مىكند! چرا در خانهاش توبه نكرد؟ به خدا سوگند، توبهاش میان خود و خدا برتر از اجراى حد بر او بهوسیله من است. (136) » بنابراین نه تنها مرتكب گناه حق ابراز آن را ندارد، بلكه دیگران نیز حق ندارند كه گناه پنهان كسى را آشكار و عیان سازند و آن را منتشر كنند. قرآن كریم نیز، در این باب تهدید سنگینى كرده است. (137) رعایت ظواهر و پایبندى به اصول اخلاق اجتماعى، مسئلهاى است و اخلاقى زیستن در نهان و داشتن خشیت الهى، مسئله دیگرى است. امر به معروف و نهى از منكر در پى تأمین مسئله نخست است. بر این اساس، هرگونه پردهدرى و افشاگرى درباره گناهان نهان، خود نوعى منكر است و مستوجب مجازات.
نوشتهاند: روزى خلیفه دوم بر منبر خود با صحابه رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم مشورت كرد و پرسید: «چه گویید، اگر امام به چشم خویش منكرى بیند، روا بود كه حد زند؟» گروهى گفتند: «روا بود. (138) » اینان فقط مسئله مجازات را مد نظر داشتند، گویى كه هدف اصلى مجازات، تنبیه مجرم است . حال آنكه واضع قانون، كه علیم و حكیم است، اهداف دیگرى را نیز براى آن در نظر گرفته است كه مهمترین آن حفظ سلامت جامعه و حفظ ظاهر آن است. امام علىعلیه السلام كه در آنجا حضور داشت، این پاسخ را نپسندید و اعلام داشت: خداوند متعال خود، شرط اجراى اینگونه حدود را گواهى دو شاهد عادل قرار داده است و امام را كه یكتن است نرسد به استناد گواهى خود حدى اجرا كند.« این كارى است كه خداى ـ عزوجل ـ در دو عدل بسته است، به یك تن كفایت نیفتد. و روا نداشت كه امام به علم خویش در این، كار كند و واجب داشت فرو پوشیدن. (139) » از نظر امام، حفظ سلامت آشكار جامعه، مهمتر از اجراى حدود خاص است كه مستلزم رسواسازى و افشاگرى است. از اینرو طى سخنان كوبندهاى از یاران خود مىخواهد دست از پردهدرى بردارند و خود را برتر از گناهكاران ندانند و همواره در نظر داشته باشند كه بسا گناه دیگران آمرزیده شود، اما از آنان، نه. امام در این باب چنین توصیه مىكند: بر كسانى كه گناه ندارند و از سلامت دین برخوردارند، سزا است كه بر گناهكاران و نافرمانان رحمت آرند و شكر این نعمت بگزارند؛ چندانكه این شكرگزارى آنان را مشغول دارد و به گفتن عیب مردمان وانگذارد. تا چه رسد به عیبجویى كه برادر را نكوهش كند و به آنچه بدان گرفتار است، سرزنش كند. آیا به خاطر ندارد كه خدا چگونه بر او بخشید و گناهان پوشید ـ بزرگتر از گناهى كه او را بدان مذمت كند ـ و چگونه او را مذمت كند كه خود چنان گناهى كرده است ـ لیكن پوشیده و در پرده است ـ و اگر چنان گناهى نداشته گناهان دیگرى داشته كه از آن گناه بزرگتر است؛ و به خدا سوگند، اگر گناهى كه كرده بزرگ نیست و گناهى است خرد، جرأت او را بر زشتى مردمان گفتن، گناهى بزرگتر باید شمرد.
اى بنده خدا در گفتن عیب كسى كه گناهى كرده است، شتاب مكن! چه، امید مىرود كه آن گناه را بر او ببخشند و بر گناه خرد خویش ایمن مباش! چه، بود كه تو را بر آن عذاب كنند. پس اگر از شما كسى عیب دیگرى را دانست، بر زبان نراند، به خاطر عیبى كه در خود مىداند . و شكر بر كنار ماندن از گناه او را بازدارد از آنكه دیگرى را كه به گناه گرفتار است، بیازارد. (140) امام بر این مسئله چنان تأكید دارد كه در عهدنامهاش به مالك اشتر، او را از كسانى كه گناه نهان افراد را آشكار مىسازند، برحذر مىدارد و توصیه مىكند كه گناه مردمان را بپوشاند و «از رعیت آن را از خود دورتر دار و با او دشمن باش كه عیب مردم را بیشتر جوید، كه همه مردم را عیبها است و والى از هر كس سزاوارتر به پوشیدن آنها است. پس مبادا آنچه را بر تو نهان است آشكار گردانى و باید آن را كه برایت پیدا است بپوشانى و داورى در آنچه از تو نهان است با خداى جهان است. پس چندان كه توانى زشتى را بپوشان تا آن را كه دوست دارى بر رعیت پوشیده ماند، خدا بر تو بپوشاند. (141) » بدینترتیب، امام علىعلیه السلام واقعگرایانه جامعه را مىبیند و مىداند كه همه مسلمانان قدیس نیستند و یوسفوار بهپاكى زندگى نمىكنند. اما این دلیل نمىشود كه هر گناه نهانى را آشكار كنیم و كوس رسوایى هر مسلمانى را بر سر هر كوى و برزن بزنیم. كسى كه در پى عیبجویى این و آن است، همچون بیكارهاى است كه بر گندابى مىنشیند و آن را با چوبى به هم مىزند تا هر لحظه بوى ناخوش آن، رهگذران را بیازارد. این منطق امر به معروف نیست، مسلمان راستین آن است كه خاكى بر آن گنداب بریزد و عفونت آن را بپوشاند، نه آنكه عفونتش را به هر سو بپراكند. گوهر سخن امام همین است. هیچ توجیه اخلاقى براى رسوا كردن دیگران به سبب گناهان نهانشان نیست. بدین روى نه تنها به نام امر به معروف نمىتوان پردهدرى كرد، بلكه یكى از معروفها ستر عیوب و پردهپوشى تا حد ممكن است؛ یعنى همان كارى كه امام علىعلیه السلام با مجرمانى مىكرد كه خود براى اعتراف كردن مىآمدند. ایشان با تجاهل و دفعالوقت و تعویق اجراى حد، مىكوشید پرده بر گناهان آنان بیفكند و مرتكبان منكر را بیمارانى مىدانست كه نیازمند ترحمند، نه دشمنانى سزاوار لگدكوبى . در تحلیل نهایى، كسانى كه در پى عیبجویى و عیبیابى این و آنند، یا خود عیبناكند و یا در سر سویداى خود آرزوى آن را دارند. آنكه در پى افشاى گناهان دیگرى است، یا خود در حسرت ارتكاب گناه مىسوزد و یا آنكه مىخواهد با این كار قبح عمل از بین برود و زمینه گناهكارى او نیز فراهم شود. امام علىعلیه السلام این نكته ظریف روانى را چنین گزارش كردهاند: «عیبناكان، دوستدار پخش معایب مردمند، تا عذرى براى عیبناكى خود فراهم آرند. (142) »
امر به معروف و نهى از منكر
در نظام اعتقادى اسلام، امر به معروف و نهى از منكر، جایگاه خاصى دارد كه بدون فهم آن، نمىتوان جایگاه آن را در منظومه فكرى امام علىعلیه السلام دریافت. بدین روى بهاجمال نظرگاه قرآن كریم را درباره این فریضه، یادآور مىشویم:
یك. امت اسلامى، بهترین امت است؛ چرا كه امر به معروف و نهى از منكر مىكند و همین عامل رستگارى او است. (1) بدینترتیب مىتوان گفت امر به معروف و نهى از منكر، از ضروریات ایمان و رستگارى امت است.
دو. دست شستن از نهى از منكر و بىاعتنایى به رواج منكرات، نشان بدكردارى و تباهى انسان است. (2) سه. بر اثر ترك این فریضه، جامعه دچار تباهى مىشود. در این هنگام، تنها آمران به معروف و ناهیان از منكر نجات پیدا مىكنند و بدكاران و سهلانگاران، دچار عذاب مىگردند. (3) چهار. امر به معروف و نهى از منكر، كارى خدایانه است و خداوند از خود به عنوان كسى كه به معروف فرمان مىدهد و از منكر بازمىدارد، یاد مىكند. (4) از این نكته مىتوان نتیجه گرفت كه عقل آدمى پیش از حكم شرع مستقلا به پارهاى معروفها و منكرها شناخت پیدا مىكند.
پنج. پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم نیز یكى از وظایفش امر به معروف و نهى از منكر است و از اینرو، این كارى پیامبرانه است. (5) شش. امر به معروف و نهى از منكر، نشان پیوستگى مؤمنان به یكدیگر و جلوه همبستگى جامعه اسلامى است. (6) هفت. امر به معروف و نهى از منكر، مكمل فریضههایى چون نماز و زكات است و غالبا در قرآن در كنار آنها آمده است (7) كه نشاندهنده بعد اجتماعى و عملى دین مبین اسلام است.
هشت. اجراى این فریضه، ممكن است سختىهایى در پى داشته باشد؛ اما باید آن را تحمل كرد كه این از كارهاى استوار است. (8) نه. گرچه براى تحقق این فریضه باید كوشید، لازم است از منطق الایسر فالایسر و ترتیب و به كار بردن زبان خوش و منطق درست استفاده كرد. (9) ده. بهترین امر به معروف و نهى از منكر، آن است كه انسان نخست خود را مخاطب آن سازد و از خود بیاغازد. بىاثرترین كار آن است كه انسان خود را فراموش كرده، واعظ و اندرزگوى دیگران باشد. بدینترتیب هم كارش بىنتیجه خواهد ماند و هم زمینه مغضوب شدن خود را فراهم خواهد آورد. (10) با در نظر گرفتن این تأكیدات و نكات، مىتوان دیدگاه امام را درباره امر به معروف و نهى از منكر دریافت. رویكرد امام به این فریضه، مبتنى بر این میراث ارجمند است و گاه سخنان امام در این باب، ترجمان آیات قرآن و حتى گاه عین آیات قرآنى است. در این نوشتار مباحث را در چند محور مىآوریم:
.1 جایگاه سیاسى امر به معروف و نهى از منكر؛
.2 شرایط امر به معروف و نهى از منكر؛
.3 مراتب امر به معروف و نهى از منكر؛
.4 آداب امر به معروف و نهى از منكر؛
.5 امام و حسبه.
گفتار اول: جایگاه سیاسى امر به معروف و نهى از منكر
تعبیر امر به معروف و نهى از منكر، از تعبیرات كلیدى و پربسامد در سخنان امام علىعلیه السلام است كه در مناسبتهاى گوناگون و به دلایل مختلف بر آن انگشت مىگذارد و از آن سخن مىگوید. از این رو مىتوان گفت كه این تعبیر از اهمیت فراوانى نزد امام برخوردار است. براى دریافت جایگاه آن نزد امام، این مطلب را در چند محور زیر پى مىگیریم:
الف. مفهوم سیاسى امر به معروف و نهى از منكر؛
ب. هدف و غایت دین؛
ج. فلسفه حكومت اسلامى؛
د. تأمین حقوق همگان؛
ه . حفظ نظام اجتماعى سالم؛
و. مكانیزم نظارتى در حكومت اسلامى؛
ز. رویكرد اجرایى به این فریضه؛
ح. موانع تحقیق و اجراى امر به معروف و نهى از منكر.
الف. مفهوم سیاسى امر به معروف و نهى از منكر
براى فهم عمیق معناى امر به معروف و نهى از منكر نزد امام علىعلیه السلام، باید خود را از معناى رایج و محدود آن نجات دهیم و به این مسئله از منظر حضرت بنگریم. تلقى رایج از امر به معروف و نهى از منكر غالبا خرد و محدود است و آن را منحصر به حوزه احكام عبادى و پارهاى از مسائل پیش پا افتاده اجتماعى كردهاند. حال آن كه از نظر امام، معروف هر آن كردار و رفتار و اعتقاد پسندیدهاى است كه عقل سلیم انسان بدان حكم، و قرآن و سنت آن را تأیید مىكند. از این منظر هر خیر و خوبى در دامنه معروف مىگنجد، از آشتى دادن میان زن و شوهر (11) تا ارزانفروشى و رعایت انصاف در معاملات و همینطور تا بسیج عمومى براى جهاد.
سنت فقهى ما بر این قرار است كه مباحث امر به معروف در كتاب الجهاد و به عنوان بخشى از آن نقل مىشود. در صورتى كه امام همه نیكىها و حتى جهاد در راه خدا را در یك طرف مىگذارد و امر به معروف و نهى از منكر را از آنها برتر مىشمارد و مىفرماید: «همه كارهاى نیك و جهاد در راه خدا، در كنار امر به معروف و نهى از منكر، جز دمیدنى به دریاى پهناور نیست. (12) » در واقع از نظر امام، جهاد، خود یكى از مراتب و تجلیات امر به معروف و نهى از منكر و یكى از مصادیق بارز و اساسى آن است. (13) البته ایشان در جاى دیگرى، هنگام بیان پایههاى ایمان، آن را بر چهار پایه استوار مىداند كه یكى از آنها جهاد است كه خود بر چهار ركن، یعنى امر به معروف، نهى از منكر، استوارى در آوردگاهها و دشمنى با فاسقان قرار دارد. (14) بدینترتیب این چهار ركن نیز در واقع ناظر به یك حقیقتند. چرا كه امر به معروف ملازم با دشمنى با فاسقان و ایستادگى در آوردگاهها و گاه نهى از منكر است. پس در اینجا جهاد عبارت است از امر به معروف و نهى از منكر و پایدارى در آوردگاهها و دشمنى با فاسقان . در جاى خود داریم كه دشمنى با فاسقان و فسق، یكى از مراتب امر به معروف است و ایستادگى در آوردگاهها از مصادیق امر به معروف است. بدین ترتیب در تحلیل نهایى، جهاد نیز به امر به معروف و نهى از منكر بازمىگردد. پس امر به معروف نه فرعى از فروع جهاد كه خود آن، و حتى از آن گستردهتر است.
اساسا امر به معروف و نهى از منكر، به معناى داشتن حساسیت قوى نسبت به حضور منكرات و عدم حضور معروفها است. مسلمان متعهد یا آن كس كه زندگى اجتماعى فعالى دارد، كسى است كه همواره در پى تحقق هنجارهاى دینى و آرمانهاى آن در جامعه است و آنچه مایه تضعیف آنها مىشود، از میان برود. از اینرو خود را موظف مىداند تا بههوش باشد و براى تحقق معروفها بكوشد و در جهت نابودى منكرات عمل كند. این حساسیت گسترده و عمیق ـ بر حسب لزوم ـ گاه بهصورت پند و اندرز است و گاه در قالب اقدام عملى و ارائه جلوه درستى از معروف. گاه نیز ضرورت اقتضا مىكند كه براى حفظ جامعه اسلامى و یا نشر آرمانهاى دینى ـ كه خود از برترین معروفها است ـ سلاح برگیرد و به دفاع از آرمان خود برخیزد. پس جهاد نیز یكى از نمونههاى امر به معروف و نهى از منكر است. امام نیز به این مسئله از این منظر مىنگرد.
البته آنجا كه آنها را در كنار یكدیگر نقل مىكند، صرفا مقصود بیان نمونههاى برجسته امر به معروف و نهى از منكر است؛ نه این كه این دو ماهیتا جداى از یكدیگر باشند. براى مثال در نامه 47 در وصیت خویش به فرزندانش از آنان مىخواهد تا با جان و مال و زبان خود در راه خدا جهاد كنند و سپس مىفرماید كه مبادا امر به معروف و نهى از منكر را ترك كنند كه شریران بر آنان چیره خواهند شد.
بىگمان حداقل جهاد با زبان یكى از مراتب امر به معروف است و همچنین انفاق نیز از معروفها است. جهاد نیز از عالىترین جلوههاى امر به معروف و نهى از منكر است.
بهنظر مىرسد كه گاه امام امر به معروف را به معناى اصطلاحى و رایج آن بهكار مىگیرد كه در این صورت در كنار جهاد و مانند آن مىآید و گاه حقیقت و ماهیت امر به معروف و نهى از منكر مورد نظرشان است، كه در این صورت ریشه و اساس همه نیكىها بهشمار مىرود و حتى از جهاد برتر مىنشیند.
این كه امام به این فریضه در سطحى گسترده و پهناور مىنگرد و آن را محدود به موارد خاص و حوزههاى خرد نمىداند، نكته مهمى است. از اینرو در روایتى كه به ایشان منسوب است، بر آن است كه اگر این فریضه اجرا شود، همه فرایض خرد و كلان و آسان و دشوار دیگر نیز اجرا خواهد شد؛ زیرا امر به معروف و نهى از منكر، دعوت به اسلام است و رد مظالم و مخالفت با ظالم و تقسیم غنایم و گردآورى مالیاتها و هزینه كردن آنها در موارد خاص خودشان است . (15) بدینترتیب، نگاه امام به این فریضه داراى دامنه وسیعى است و از خرد تا كلان مسائل اجتماعى را دربر مىگیرد. پس مىتوان گفت كه از نظر امامعلیه السلام امر به معروف و نهى از منكر، یعنى امر به همه نیكىهاى اجتماعى و بازداشتن از همه مفاسد اجتماعى در همه حوزهها؛ از حوزههاى اخلاقى گرفته تا حوزههاى اقتصادى و سیاسى، مانند توصیه و الزام حاكمان به معروف.
امر به معروف و نهى از منكر -2
كسى كه خود شناختى از معروف و منكر ندارد، چگونه مىتواند دیگرى را به آن یك هدایت كند و از اینیك باز دارد؟ بیشتر مشكلات نیز ناشى از جهل به معنا و مصداق معروف و منكر است و بسا بر اثر ناآشنایى با مصادیق ایندو، كسانى امر به معروف و نهى از منكر كردهاند و خود را برحق پنداشتهاند. از اینرو بیشتر فقیهان تصریح مىكنند كه آمر به معروف باید خود معروف را بشناسد: «یا آن كه امر به منكر و نهى از معروف نكند. (49) » و «تا از اشتباه در انكار، ایمن ماند. (50) » از اینرو شاید نیازى به ذكر این شرط نباشد؛ چرا كه امر به معروف، یعنى امر به معروف نه چیز دیگر، و نهى از منكر، یعنى نهى از منكر و بس. با این همه در فرهنگ دینى ما بر این شرط تأكید فراوانى شده است كه ما نیز بدان خواهیم پرداخت.
امام علىعلیه السلام، از زبان رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم نقل مىكند كه ایشان فرمود: «تنها كسى امر به معروف و نهى از منكر مىكند كه این سه صفت در او باشد: ...بدانچه امر مىكند دانا باشد و از آنچه نهى مىكند آگاه باشد. (51) » لیكن از این نكته بدیهى بسیارى غفلت كردهاند؛ تا آنجا كه امام از كسانى كه منكر را معروف، و معروف را منكر مىپندارند، گله مىكند و از آنان به خدا پناه مىبرد. اینگونه كسان به سبب آنكه در مسائل دینى خویش، سنت پیامبر را كنار گذاشته و از پیروى او تن زدهاند، در تاریكىهاى شبهات گام مىزنند و هر چه را بشناسند، معروف، و آنچه را نشناسند، منكر مىپندارند و در حقیقت خود را معیار معروف و منكر قرار مىدهند: المعروف عندهم، ماعرفوا والمنكر عندهم، ماانكروا. (52) این جهل به معروف و منكر، نتیجه آن است كه هر كس خود را پیشواى خویش دانسته است و بدینترتیب در این زمینه به اجتهاد خود متكى است.
از دیدگاه امام، شناختن معروف و منكر از ضروریات اجراى این فریضه است. اما مشكل اصلى آن است كه غالبا شناخت نادرستى از ایندو مفهوم داریم و گاه منكر را معروف و معروف را منكر مىپنداریم. این واژگونى در نظام ارزشى معروف و منكر، زاده آن است كه افراد به جاى آنكه پیرو پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم، تابع قرآن و دنبالهرو جانشینان پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم باشند، خود را مقیاس معروف و منكر مىپندارند و براساس دریافتها و پنداشتهاى خویش عمل مىكنند. این تلقى معكوس و غلط، گاه چندان پابرجا مىشود كه حتى ممكن است نزدشان معروف از منكرى ناشناختهتر باشد. (53) این پیامد، فراورده خودمحورى و خودمدارى افراد و جامعه است و هنگامى پدیدار مىشود كه جز آنچه را خود به رسمیت مىشناسند و جز دانستههاى خود را، دانش نمىدانند و خود را غایتالقصواى معرفت مىپندارند و به گفته امام: «آنچه را خود نپذیرد، علم بهحساب نیارد و جز شیوه خود، شیوه دیگرى را به رسمیت نشناسد. (54) » حاصل این نوع نگرش، انحطاط علمى و اخلاقى جامعه است و بسته بودن آن بر روى هر نوع اندیشه مبتنى بر سنت نبوى و مسلك علوى.
از این مسئله به نكته دیگرى مىرسیم كه فقیهان بر آن بسیار ـ و بهجا ـ تأكید كردهاند و آن اینكه امر به معروف و نهى از منكر، باید در امور مسلم و قطعى دینى باشد، نه در امور اجتهادى. براى مثال اگر مجتهدى روزه گرفتن را در سفر مجاز دانسته باشد و مكلفى به تقلید از او در سفر خود روزه بگیرد، دیگرى نمىتواند این كار را منكر دانسته، او را نهى كند. بسیارى از بدفهمىها و برداشتهاى ناصواب نتیجه بىتوجهى به این نكته ظریف است. هیچكس نباید و نمىتواند، خود را ملاك و مقیاس معروف و منكر بپندارد و جز در امور قطعى و مسلم، همواره باید احتمال دهد كه آنچه را منكر مىپندارد، معروف باشد؛ همانگونه كه عكس آن نیز صادق است.
امام علىعلیه السلام كه خود معیار حق و حقیقت و از سرچشمه وحى سیراب شده بود، این نكته را همواره رعایت مىكرد و در مواردى كه مسئله قطعى به نظر نمىرسید، افراد تحت حاكمیت خود را مجاز مىدانست تا طبق نظر خود رفتار كنند. نمونه این مسئله در جنگ صفین رخ داد : از نظر امام وجود معاویه در مسند قدرت، از مصادیق بارز منكر بود و مسلمانان موظف بودند كه این منكر را از جامعه بزدایند و در نتیجه جنگ با او و خلع ید از او بهترین نمونه نهى از منكر بهشمار مىرفت، اما پارهاى مسلمانان در این مورد تردید داشتند. از آنجا كه نصى در این زمینه وجود نداشت، آنان درباره اجتهاد امام و تشخیص او مردد بودند و گاه این تردید را آشكار مىساختند و از حضور در جنگ پرهیز مىكردند. امام نیز هر چند حقیقت را آشكار مىدید و خود را برحق و معاویه را بر باطل مىدانست، به این آزادى در تردید احترام مىگذاشت و اجازه مىداد كه هر كس در این باب درنگ و تردید كند و آنچه را صلاح مىداند، پیش گیرد.
ربیع بن خثیم یكى از این كسان بود كه درباره عادلانه بودن جنگ امام با معاویه تردید داشت. بدین رو همراه عدهاى از یارانش نزد امام آمد و گفت: «اى امیرمؤمنان، ما با وجود شناخت فضل و برترى تو، در این پیكار [داخلى] شك داریم و نه ما و نه تو و نه دیگر مسلمانان هیچكدام از وجود افرادى كه با دشمنان برونمرزى پیكار كنند، بىنیاز نیستیم. پس ما را در برخى مرزها بگمار كه آنجا باشیم و در دفاع از مردم آن مناطق بجنگیم. (55) » امام نیز به جاى اصرار بر حقانیت خود و واداشتن آنان به همراهى با خود، با خوشرویى عذر او را پذیرفت و او را به حدود رى فرستاد تا به دیگر وظایف سپاهیگرى مشغول شود.
در آغاز همین جنگ، باز عدهاى كه عبیدة السلمانى در رأس آنان بود، نزد امام آمدند و گفتند: «ما با شما خارج مىشویم و اردوگاه شما را ترك نمىكنیم. اما جداگانه اردو مىزنیم، تا در كار شما و شامیان بنگریم. پس هر كه را دیدیم كه مىخواهد آنچه را بر او روا نیست، انجام دهد و یا دانستیم كه در پى سركشى است، بر ضد او خواهیم بود.» امام نیز به آنان چنین پاسخ داد: «خوش آمدید، مرحبا. این همان دریافت ژرف دین و آگاهى به سنت است. هر كه بدان خشنود نباشد، پس او خیانتكار و بیدادگر است. (56) » نكته دیگر درباره شرط علم، آن است كه آیا كسب علم براى امر به معروف واجب است یا خیر . به تعبیر فنى و اصولى آن، آیا علم براى امر به معروف و نهى از منكر، شرط وجوب است، یا شرط واجب. براى مثال آیا علم همچون استطاعت نسبت به حج است كه هرگاه حاصل شد، حج بر مكلف واجب مىشود و تحصیل استطاعت واجب نیست، یا آنكه همچون طهارت براى نماز بهشمار مىرود كه باید آن را كسب كرد و نمىتوان به عذر بىطهارتى نماز را فرو گذاشت. به تعبیر دیگر امر به معروف بر شخص جاهل واجب نیست، یا آن كه جاهل نیز مكلف به كسب علم و سپس امر به معروف است؟ تفاوت قضیه آنجا آشكار مىشود كه اگر علم را شرط وجوب دانستیم، عملا این فریضه از گردن بسیارى كسان ساقط مىشود و افراد زیادى از شمول حكم خارج مىگردند و این با فلسفه اصلى این فریضه سازگار نیست. اما اگر بر آن رفتیم كه این شرط، شرط واجب است، در آن صورت بر عالمان، بالفعل واجب است و افراد جاهل نیز مكلفند تا معروف و منكر را بشناسند و به اجراى این فریضه بپردازند.
برخى فقیهان، همچون شهید اول، علم را شرط وجوب دانسته و آن را از جاهلان ساقط شمردهاند . حال آنكه دیگرانى چون شهید ثانى در چند و چون این شرط مناقشه كرده و آن را شرط واجب و لازمالتحصیل شمردهاند. (57) از فقهاى معاصر نیز امام خمینى، این شرط را، شرط واجب شمرده و همگان را مكلف به كسب آن كرده و فرموده است: «آموختن شرایط امر به معروف و نهى از منكر و موارد وجوب و عدم آن، واجب است. (58) » با توجه به جایگاهى كه امر به معروف و نهى از منكر در نظام فكرى امام علىعلیه السلام دارد و آن همه تأكیدات ایشان بر اجراى این فریضه و اهمیت آن ـ كه به آنها اشاره شد ـ به نظر مىرسد كه ایشان هیچ شرطى را براى تعطیل آن موجه نمىشمارد و مىكوشد تا زمینه رشد و گسترش این فریضه فراهم آید. (59) حساسیت ایشان در باب صلاحیت آمر و ناهى اعجاب برانگیز است. به گفته عطار نیشابورى، روزى حضرت به بصره آمد، مهار شتر بر میان بسته و سه روز بیش درنگ نكرد. و فرمود منابر بشكنند و مذكران را منع كرد. و به مجلس حسن [بصرى] شد و از او سؤال كرد كه "تو عالمى یا متعلم؟ " گفت: "هیچ. دو سخنى كه از پیغمبر به من رسیده است، بازمىگویم.» مرتضىعلیه السلام او را منع نكرد و گفت: "این جوان شایسته سخن است". (60) ماجراى مواجهه امام با حسن بصرى را معالمالقربه مفصلتر نقل مىكند. به روایت او، امام چون حسن را دید كه براى مردم وعظ مىگوید، از او پرسید: «ستون دین چیست؟» پاسخ داد: «ورع.» باز پرسید: «آفت آن كدام است؟» گفت: «طمع. (61) » آنگاه حضرت به او اجازه ادامه سخن داد. ماجراى منبر شكستن و واعظان را منع كردن، در صورت صحت، نشان از اهمیت اجتهادى نبودن امر به معروف و نهى از منكر دارد. از آنجا كه غالب مذكران گرایش به معروفتراشى و منكر سازى داشتهاند و به نام دین چیزهایى را حلال و چیزهایى را حرام مىكردهاند، امام آنان را از این كار بازمىدارد و چون مىبیند كه حسن بصرى از خود چیزى نمىگوید و در این باب، تابع پیامبر است و راوى سخنان او، او را تأیید مىكند و اجازه ادامه كار را به او مىدهد. همچنین تأكید امام در باب نقش عالمان و حلیمان در اجراى این فریضه، (62) گویاى نقش علم در لزوم امر به معروف و نهى از منكر است. اما از سوى دیگر دانا بودن و ضرورت علم در این مسئله، به معناى سقوط آن از گردن جاهلان نیست. تأكیدات امام در باب این فریضه چنان قاطع و عام است كه هر جاهلى را موظف مىكند و نخست خود معروف و منكر را درست بشناسد و بیاموزد و سپس اجراى آن را پیشه خود كند.
امام على(ع) و مخالفان -3
عدالتگریزى صاحبان قدرت و وابستگان آنان، یكى دیگر از ویژگىهاى جامعه در عهد امام علىعلیه السلام بود. این در حالى است كه امامعلیه السلام عدالت اجتماعى را در سرلوحه اهداف خویش قرار داده بود و مىكوشید تا ابعاد گوناگون آن را به اجرا درآورد. در این جا به برخى از این ابعاد اشاره مىكنیم.
الف. الغاى امتیازات طبقاتى: از زمان خلیفه دوم، شیوه تقسیم غنایم بر پایه برترى قریش بر غیر قریش، مهاجر بر انصار و عرب بر عجم استوار بود. هر كس از منظر خلفا سابقه طولانىتر و درخشانترى در اسلام داشت، از مواهب و عطایاى بیشترى برخوردار مىشد. این، خود شكاف عظیم طبقاتى و راه تبعیض نژادى را در جامعه اسلامى گشود. طبیعى است كه امیر مؤمنانعلیه السلام براساس پایبندى به آموزههاى اسلامى و بر پایه تعهدى كه به بیعتكنندگان سپرده بود، نمىتوانست با این سیاستها كنار آید. از این رو، از همان آغاز، مبارزه با این آفت اجتماعى را در دستور كار خویش قرار داد و در دومین روز پس از بیعت، در اجتماع بزرگ مدینه فرمود: اى مردم، هر گاه من كسانى از شما را كه در دنیا فرو رفته، براى خود زمینهاى آباد و جویبارها فراهم ساختهاند و بر اسبهاى راهوار سوار مىشوند و كنیزان زیبارو به خدمت مىگیرند... از این كار باز دارم و به حقوق شرعىشان آشنا سازم، مبادا بر من خرده گیرند و بگویند كه فرزند ابوطالب ما را از حقوق خویش محروم ساخت. هر كس كه مىپندارد به دلیل همراهى و مصاحبت با پیامبر بر دیگران برترى دارد، باید بداند كه برترى حقیقى و مزد و پاداش آن نزد خداوند است. هر انسانى كه به نداى خدا و فرستاده او پاسخ مثبت داده و اسلام را برگزیده باشد و رو به قبله ما آورد، در حقوق و حدود اسلامى همسان دیگران است. شما بندگان خدا هستید و مال نیز مال او است. پارسایان را در پیشگاه خداوند نیكوترین پاداش و برترین ثوابها است و خداوند دنیا را اجر و پاداش آنان قرار نداده است. (188) از همان روز نخستین نغمههاى شوم مخالفت از گوشه و كنار برخاست. طلحه، زبیر، عبداللهبن عمر، سعیدبن عاص، مروانبن حكم و شمارى دیگر از اشراف و سرمایهداران مدینه هنگام تقسیم بیتالمال حاضر نشدند. (189) آنان چگونه مىتوانستند بپذیرند كه سهم آنان با سهم بردگان دیروزشان یكسان است؟ واكنش برخى از شیعیان و نزدیكان امام علىعلیه السلام در برابر این تصمیم، بهخوبى نمایانگر آن است كه سیاست تبعیض نژادى و طبقاتى خلفاى پیشین تا چه اندازه در عمق جان مردم رسوخ كرده و تحمل عدالت و برابرى را دشوار ساخته بود. چنان كه ام هانى، خواهر امام علىعلیه السلام، از این كه میان او و كنیز عجمىاش در تقسیم بیتالمال تفاوتى گذاشته نشده است، به شگفتى درآمد و زبان به اعتراض گشود. (190) شبیه این اعتراض از زبان زنان دیگرى نیز شنیده شد. اما پاسخ قاطع امام در برابر همه این گونه اعتراضها آن بود كه در تقسیم بیتالمال، به اندازه پر مگسى عرب را بر عجم برترى نمىدهد. (191) گروهى از شیعیان، از سر خیرخواهى نزد امیر مؤمنان آمدند و از وى خواستند تا بهطور موقت، بزرگان و اشراف را بر دیگران برترى دهد و پس از آن كه پایههاى حكومتش استوار گردید، به شیوه عدل و دادگرى رفتار كند. امامعلیه السلام در پاسخ فرمود: مرا فرمان مىدهید تا پیروزى را بجویم به ستم كردن درباره آن كه والى اویم؟ به خدا كه نپذیرم تا جهان سرآید، و ستارهاى در آسمان پى ستارهاى برآید. اگر مال از آن من بود، همگان را برابر مىداشتم، تا چه رسد كه مال، مال خدا است. (192) به هر حال، پافشارى امام بر اجراى عدالت، گروهى از زیادهخواهان را از گرد ایشان پراكنده كرد و به سوى دربار معاویه كشاند. خود آن حضرت در نامهاى به سهلبن حنیف، استاندار مدینه، از او مىخواهد كه از دشمنى عدالتگریزان، غمگین نشود و دریغ نخورد. دریغ مخور كه شمار مردانت كاسته مىگردد و كمكشان گسسته... آنان مردم دنیایند؛ روى بدان نهاده و شتابان در پىاش افتاده. عدالت را شناختند و دیدند و شنیدند و به گوش كشیدند. و دانستند مردم به میزان عدالت در حق یكسانند، پس گریختند تا تنها خود را به نوایى برسانند. (193) ب. مصادره ثروتهاى نامشروع: نكته دیگرى كه امام علىعلیه السلام بر آن پاى مىفشارد، مصادره اموال نامشروع و غیر قانونى است. براساس فرمان امام، همه موالى كه در گذشته به ناحق بذل و بخشش شدهاند، حتى اگر به كابین زنان رفته باشد، مىبایست به بیتالمال باز گردد: «به خدا اگر ببینم كه به مهر زنان یا بهاى كنیزكان رفته باشد، آن را باز مىگردانم؛ كه در عدالت گشایش است و آن كه عدالت را بر نتابد، ستم را سختتر یابد.» (194) در واكنش به این تصمیم، برخى از كسانى كه در زمان عثمان به نان و نوایى رسیده بودند، به تكاپو افتاده، از امام خواستند كه گذشته را نادیده انگارد و از مصادره اموالى كه در زمان خلفا براى آنان فراهم آمده است، در گذرد. اینان بهصراحت اعلام داشتند: «ما امروز به شرطى با تو بیعت مىكنیم كه اموالى را كه در زمان عثمان بهدست آوردهایم، براى ما بگذارى.» (195) اما پاسخ امام به آنان این بود: «گذشت زمان حقوق الهى را از میان نمىبرد»: فان الحق القدیم لایبطله شىء. (196) ج. اجراى احكام و حدود الهى: یكى دیگر از عوامل مخالفت با امام علىعلیه السلام، اجراى دقیق و بىمجامله حدود الهى به دست ایشان بود. شواهد نشان مىدهد كه بر اثر سیاستهاى نادرست خلفاى پیشین، برخى چنین پنداشتند كه خلیفه اسلامى مىتواند به صلاحدید خود حدود الهى را تعطیل كند یا از اجراى آن حق افراد خاصى درگذرد؛ چنان كه عثمان از قصاص فرزند خلیفه دوم خوددارى ورزید و فشار افكار عمومى و درخواست صحابه بزرگ پیامبر را در این باره نادیده گرفت. عبیداللهبن عمر كه چند نفر را بدون آن كه نقش آنان در كشتن عمر اثبات شده باشد، به قتل رسانده بود، نه تنها از دام مجازات رهایى یافت، بلكه خلیفه وقت زمین بزرگ و حاصلخیزى را در اطراف كوفه بدو بخشید كه به «كوفه كوچك ابن عمر» (197) مشهور گشت. امام علىعلیه السلام از همان زمان اعلام كرد كه اگر بر وى دست یابد، او را قصاص خواهد كرد. (198) از این رو، پس از بیعت مردم مدینه با امامعلیه السلام، عبیدالله بىدرنگ به سوى شام گریخت و یكى از فرماندهان سپاه معاویه شد. (199) معاویه نیز نیك مىدانست كه آنچه عبیدالله را به سوى او كشانده، چیزى جز فرار از مجازات نبوده است. (200) نجاشى نیز یكى دیگر از كسانى است كه پافشارى امام بر اجراى حدود الهى، او را به سپاه معاویه ملحق كرد. وى در جنگ صفین از یاران امام بود و با اشعار حماسى خود روحیه مجاهدان را تقویت مىكرد. پس از بازگشت به كوفه، لب به شراب گشود و به فرمان امیر مؤمنانعلیه السلام، حد شرعى درباره او جارى گشت. این مسئله موجب شد كه وى و برخى دیگر از یمنىهاى مقیم كوفه بهخشم آمده، دست از امام بشویند و رو سوى معاویه كنند. (201) آنان چنین مىپنداشتند كه به دلیل خدمات نجاشى به اسلام، نباید حكم الهى درباره او به اجرا درآید!
بهانههاى مخالفان براى رویارویى با امام
مخالفان سیاسى امام علىعلیه السلام انگیزههاى نفسانى خود را در زیر پردههاى عقل و شرع مىپوشاندند و به ترفندها و بهانههاى گوناگونى توسل مىجستند تا شاید بتوانند مشروعیت حكومت علوى را نقض، و مخالفت خود را با امام توجیه كنند. در اینجا به مهمترین بهانههاى آنان اشاره مىكنیم.
.1 قتل عثمان
هرچند بیشتر مسلمانان از حكومت عثمان ناراضى بودند و او را شایسته خلافت نمىدانستند، كمتر كسى به كشتن او مىاندیشید، و بر همین اساس بود كه انقلابیون در آغاز كار، با میانجىگرى امیر مؤمنان دست از شورش كشیدند و راه شهرهاى خود را در پیش گرفتند؛ اما پس از آن كه در نیمه راه از توطئه دستگاه حكومت براى كشتن آنان آگاه شدند، به مدینه بازگشته، كار عثمان را یكسره كردند. (202) مخالفان امام علىعلیه السلام با این بهانه كه اگر على در قتل عثمان نقشى نداشته، چرا قاتلان خلیفه را پناه داده است، توانستند افكار عمومى را منحرف سازند. (203) البته روشن است كه «هدف اصلى، نه مطالبه خون خلیفه مظلوم، كه بركنارى جانشین او از مقام خود... بود.» (204) عایشه، كه خود از سرسختترین دشمنان عثمان بود و آرزوى مرگ او را در سر داشت، (205) وقتى خبر قتل عثمان و بیعت مردم را با امام علىعلیه السلام شنید، آشكارا و بىدرنگ موضع خویش را تغییر داد و از قتل خلیفه دستاویزى براى رویارویى با امام ساخت. وى كه به دلیل انتساب به پیامبر، جایگاه ویژهاى در جامعه اسلامى داشت و بهسادگى مىتوانست توده مردم را به فرمان خود درآورد (206) . طلحه و زبیر نیز از این بهانه ناجوانمردانه بهره فراوان بردند و در حالى كه خود از جدىترین مخالفان عثمان بودند، خود را منتقم خون خلیفه مظلوم(!) معرفى مىكردند. این مسئله شگفتى همگان را برانگیخت؛ بهگونهاى كه سران سپاه جمل در مسیر حركت خود، بارها با این اعتراض روبهرو مىشدند كه قاتل عثمان كسى جز شما نیست. (207) امام علىعلیه السلام نیز درباره طلحه مىفرماید: «به خدا طلحه بدین كار نپرداخت، و خونخواهى عثمان را بهانه نساخت، جز از بیم آن كه خون عثمان را از او خواهند، كه در این باره متهم مىنمود و در میان مردم آزمندتر از او به كشتن عثمان نبود.» (208) همین سخن را درباره عایشه و زبیر نیز فرمودهاند: «آنان بهدنبال خونى هستند كه خود ریختهاند.» (209) معاویه نیز از پیراهن خونآلود عثمان و انگشتان قطعشده نائله، همسر وى، بهره بسیار برد. او یك سال تمام، پیراهن خلیفه مقتول را بر منبر آویخت و گاه نیز آن را بر تن مىكرد و با یادآورى مظلومیت خلیفه، اشك مردم را در مىآورد. (210) معاویه آنقدر با احساسات عمومى مردم بازى كرد كه گروهى از مردم شام با خود عهد كردند تا وقتى قاتلان خلیفه را بهسزاى خود نرساندهاند، از همسران خود كناره بگیرند و آسایش و راحتى را بر خود حرام كنند. (211) شواهد نشان مىدهد كه معاویه از همان زمان كه مخالفتهاى عمومى علیه عثمان اوج مىگرفت، به این مسئله مىاندیشید. وى كه مىدانست صحابه پیامبر و مهاجرین و انصار هیچ گاه او را براى خلافت برنمىگزینند، خونخواهى عثمان را بهترین بهانه براى رسیدن به آرزوى دیرینه خود مىدید. این نكته از دید عثمان نیز مخفى نبود؛ از این رو، وقتى امتناع و كوتاهى معاویه را در یارى رساندن به خود دید، او را مورد خطاب قرار داده، گفت: «تو مىخواهى من كشته شوم و سپس به خونخواهى من برخیزى.» (212) معاویه با متهم كردن امام علىعلیه السلام به قتل عثمان، دستكم دو هدف را دنبال مىكرد : نخست این كه وانمود كند حضرت براى خلافت، صلاحیت ندارد و حكومتش كودتایى و غیر شورایى است. دیگر آن كه افكار عمومى را براى جنگ با امام آماده سازد. (213) بسیار روشن بود كه مجازات قاتلان عثمان براى معاویه اهمیتى ندارد و از همین رو پس از آن كه بهطور كامل، قدرت را به دست گرفت، هیچ سخنى در این باره به میان نیاورد و حتى در پاسخ به دختر عثمان كه مجازات قاتلان پدرش را مىخواست، گفت: «این كار نشدنى است و تو به همین راضى باش كه دختر عموى خلیفه مسلمینى.» (214)
امام على(ع) و مخالفان -2
در دوران زمامدارى خلفاى سهگانه، امام علىعلیه السلام به مقتضاى مصلحت جامعه اسلامى، نقشهاى گوناگونى را بر عهده مىگرفت: گاه گره از مشكلات علمى خلفا مىگشود و زمانى به بهترین تدبیر ره مىنمود. در كنار این همكارى، در دفاع از حدود الهى و سنت نبوى تلاشى فراوان داشت و در برابر آشوبهاى داخلى، پرچم صلح و وحدت برمىافراشت. در اینجا به برخى از این نقشها اشاره مىكنیم:
.1 بالاترین مرجع علمى
سیره پیامبر اكرمصلى الله علیه وآله آمیختگى دین و سیاست را به مردم آموخته و این توقع را پدید آورده بود كه خلیفه پیامبر نیز باید افزون بر اجراى برنامههاى اقتصادى، سیاسى و نظامى، مشكلات دینى آنان را پاسخ گوید و درباره خطاكاران براساس عدالت و با میزان شرع داورى كند. خلفاى سهگانه به اعتراف خود، بارها در این مسائل در مىماندند و چارهاى جز پناه بردن به امام علىعلیه السلام نداشتند. قضاوتهاى شگفتانگیز امیر مؤمنان، (96) نمونهاى از امداد علمى آن امام گرامى به خلفا است كه بارها سخنانى از این دست را بر زبان خلیفه دوم جارى مىساخت: لولا على لهلك عمر؛ (97) «اگر على نبود، نابودى عمر قطعى بود.» و اعوذ بالله من معضلة لیس لها ابوالحسن؛ (98) «به خدا پناه مىبرم از مشكلى كه ابوالحسن آن را نگشاید.»
نمونهاى دیگر از كمكهاى علمى امام به خلفا، تعیین مبدأ تاریخ است. خلیفه دوم در سال شانزدهم هجرى، درباره مبدأ تاریخ اسلامى به رایزنى پرداخت. گروهى میلاد پیامبر اكرمصلى الله علیه وآله و پارهاى دیگر مبعث آن حضرت را پیشنهاد نمودند؛ اما امام علىعلیه السلام گزینه سومى را پیش نهاد؛ هجرت. خلیفه این پیشنهاد را پسندید و هجرت پیامبر را مبدأ تاریخ اسلامى كرد. (99)
.2 مدافع سنت نبوى
امیر مؤمنانعلیه السلام بارها با یادآورى سنت پیامبر گرامى اسلامصلى الله علیه وآله، خلفا را از كجروى باز مىداشت؛ چنان كه وقتى در زمان خلیفه دوم اموال فراوانى به سوى خزانه مسلمین سرازیر شد، از عمر خواست تا این اموال را پیش خود نگه ندارد و میان مسلمانان تقسیم كند؛ زیرا پیامبرصلى الله علیه وآله تا زمانى كه دینارى در بیتالمال بود، آرامش و آسودگى نداشت. (100) چگونگى بهره بردارى از زر و زیورهاى آویخته به كعبه، از دیگر امورى بود كه اگر درباره آنها به راهنمایى امامعلیه السلام عمل نمىشد، به مخالفت با سنت پیامبر مىانجامید و به تعبیر خلیفه، به افتضاح و رسوایى مىكشید: لولاك لافتضحنا. در این باره در نهجالبلاغه چنین آمده است: و گفتهاند كه در روزگار خلافت عمربن خطاب از زیور كعبه و فراوانى آن نزد وى سخن رفت. گروهى گفتند: «اگر آن را به فروش رسانى و به بهایش سپاه مسلمانان را آماده گردانى، ثوابش بیشتر است. كعبه را چه نیاز به زیور است؟» عمر قصد چنین كار كرد و از امیرالمؤمنین پرسید، فرمود: «قرآن بر پیامبر(ص) نازل گردید و... در آن روز، كعبه زیور داشت و خدا آن را بدان حال كه بود گذاشت. آن را از روى فراموشى رها ننمود و جایش بر خدا پوشیده نبود. تو نیز آن را در جایى بنه كه خدا و پیامبر او مقرر فرمود.» (101) با این حال، درباره برخى از بدعتها، مخالفت امام علىعلیه السلام سودى نبخشید و مصلحتسنجىهاى سطحىنگرانه سنت پیامبر را زیر پا نهاد. عمره تمتع یكى از كارهایى بود كه عمر ـ با اعتراف به این كه در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله روا بوده است ـ فتوا به حرمتش داد و مردم را از آنجا بازداشت. (102) چنین فرمانهایى توده مردم را از سنت پیامبر دور مىساخت، اما اعمال كسانى چون امیر مؤمنان همواره نمایانگر اسلام راستین بود و حقجویان را به سوى سنت نبوى ره مىنمود . در همین مسئله، امامعلیه السلام در پاسخ به عثمان كه بدعت خلیفه دوم را بر سنت نبوى مقدم مىداشت، فرمود: «من سنت رسول خداصلى الله علیه وآله را براى خشنودى خاطر هیچ كس رها نمىكنم.» (103) سنت پیامبر در زمان عثمان، چنان نحیف شده بود كه خلیفه سوم خطبه نماز عید را ـ برخلاف سنت پیامبر و سیره دو خلیفه پیشین ـ بر نماز مقدم داشت؛ در سفر به منى، به جاى دو ركعت، چهار ركعت نماز به جا آورد؛ (104) در حال احرام، خوردن گوشت صید را براى خود حلال شمرد و... . (105) اعتراض امام علىعلیه السلام به این بدعتها، پاسخهایى این چنین را به دنبال داشت: رأى رأیته؛ (106) «این، نظرى بود كه من به آن رسیدم.» وانك لكثیر الخلاف علینا؛ (107) «تو همواره بر آنى كه با ما مخالفت ورزى»
.3 پشتیبان حدود الهى
از دیدگاه امام علىعلیه السلام همه مردم در پیشگاه قانون برابرند و عواملى همچون وابستگى به دستگاه خلافت، نمىتواند گروهى را از مجازات برهاند و حكم الهى را به تعطیلى كشاند . حكومت كوتاه امیر مؤمنان، نشاندهنده سازشناپذیرى آن حضرت در اجراى عدالت است و موضعگیرىهاى امام در زمان خلفا نیز ستیز ایشان را با تبعیضهاى ناروا نیك مىنمایاند. در اینجا به بیان دو حكایت در این باره بسنده مىكنیم.
وقتى خلیفه دوم بر اثر ضربات كارى ابو لؤلؤ در بستر بیمارى افتاد، فرزند خلیفه، عبید اللهبن عمر، چند نفر از جمله دختر ابولؤلؤ را به اتهام توطئه براى كشتن خلیفه به قتل رساند. (108) عمر وصیت كرد كه پس از مرگش عبیدالله را محاكمه كنند و در صورتى كه نتوانست ادعاى خود را اثبات كند، او را قصاص كنند. (109) پس از مرگ عمر، عثمان نظر صحابه رسول خداصلى الله علیه وآله را در این باره جویا شد و بیشتر آنان بر اجراى وصیت خلیفه دوم تأكید كردند؛ اما عثمان با پذیرش این توجیه كه سزاوار نیست خانواده عمر در یك زمان به سوگ دو نفر نشینند، از اجراى حكم الهى سر باز زد و عبیدالله را زیر چتر حمایتهاى خود گرفت. (110) امام علىعلیه السلام بهشدت از این ماجرا بر آشفت و فرمود كه اگر بر عبیدالله دست یابد، قصاص بىگناهان را از وى مىستاند. (111) این عزم در زمان خلیفه سوم جامه عمل نپوشید. پس از نشستن حضرت بر كرسى خلافت، عبید الله از ترس اجراى عدالت به معاویه پناه برد و سرانجام در جنگ صفین به هلاكت رسید. (112) حكایت دیگر، داستان معروف شرابخوارى ولیدبن عقبه است. وى ـ كه برادر رضاعى خلیفه بود و حكومت كوفه را نیز بر عهده داشت ـ رسوایى را به آنجا رساند كه شبى را تا صبح با ندیمان و همپیالههاى خویش به نوشیدن شراب گذراند و سپس با حالت مستى قدم به محراب مسجد نهاد و به امامت جماعت ایستاد. گمان مردم به ناهوشیارى ولید آن گاه به یقین رسید كه دیدند امام جماعتشان نماز صبح را چهار ركعت اقامه كرد و سپس گفت: «اگر خواهید، باز هم خواهم افزود!» این اعمال ناشایست مردم را به اعتراض واداشت؛ به گونهاى كه گروهى بر وى حمله بردند و در حالى كه مست و لایعقل بر تخت افتاده بود، انگشترش را از دستش خارج ساخته، براى شكایت به خلیفه روى آوردند. خلیفه به جاى آن كه به گواهى شاهدان گوش دهد و ولید را محاكمه كند، شاكیان را از خود راند و ادعاى آنان را دروغ خواند. آنان ناچار نزد امام علىعلیه السلام آمدند و آنچه بر ایشان گذشته بود، باز گفتند. امیر مؤمنانعلیه السلام، عثمان را در این باره نكوهید و فرمود: «شاهدان را از خود راندى و حدود الهى را میراندى .» سرانجام خلیفه چارهاى جز تن دادن به محاكمه ولید نیافت و پس از آن كه گناهكارى او به اثبات رسید، اجراى حد الهى را فرمان داد. هیچ یك از حاضران، آمادگى آن را نداشت كه خشم و غضب خلیفه را بر جان بخرد و حد الهى را بر ولید جارى سازد. سرانجام امیر مؤمنان، خود تازیانه را به دست گرفت و آماده اجراى حد گردید. ولید خواست بگریزد؛ اما قهرمان بىهماورد اسلام بىدرنگ او را بر زمین كوبید و در برابر اعتراض عثمان كه گفت: «تو حق چنین كارى را ندارى» فرمود: «وقتى فسق ورزد و از اجراى حد الهى را برنتابد، از اعمال تندتر از این نیز خوددارى نخواهم كرد.» (113)
.4 منادى صلح و وحدت
چنان كه پیشتر یادآور شدیم، یكى از دلایل اصلى سكوت بیست و پنج ساله امامعلیه السلام حفظ وحدت و یكپارچگى جامعه اسلامى بود. توانایى امام براى ایجاد آشوب و بلوا كمتر از كسانى نبود كه در دوران حكومت پنج ساله آن حضرت دست به شورش زدند و جامعه اسلامى را با زیانهاى جبرانناپذیر روبهرو ساختند. اما آنان به چیزى جز اهداف شخصى خود نمىاندیشند؛ در حالى كه امامعلیه السلام مصلحت جامعه اسلامى را بر همه چیز مقدم مىداشت. امیر مؤمنانعلیه السلام، در گفتارى درباره طلحه و زبیر، بر این تفاوت انگشت نهاده، پس از اشاره به سكوت طولانى خویش، یادآور مىشوند كه آن دو، بدون آن كه شایسته خلافت باشند، یك سال و حتى یك ماه نیز تاب نیاوردند و باب تفرقه را در حكومت اسلامى گشودند. (114) شورش عمومى علیه خلیفه سوم، از آن دسته رویدادهایى بود كه مىتوانست مورد بهره بردارى مخالفان سیاسى حضرت قرار گیرد و راه رسیدن به مقصودشان را هموار سازد؛ اما امیر مؤمنانعلیه السلام ـ كه منادى صلح و وحدت است ـ به جاى آن كه به آتش این فتنه دامن زند، تمام تلاش خود را براى فرو نشاندن آن به كار گرفت. (115) از یك سو از مردم مىخواست كه خشم خود را فرو نشانند و به خلیفه فرصت دهند تا آب رفته را به جوى باز گرداند و عدل و دادگرى را پیشه خود سازد، و از سوى دیگر، خلیفه را بیم مىداد كه مبادا با پافشارى بر اعمال ناشایست خود، پیشواى مقتول این امت باشد و در جنگ و خونریزى را به روى مردم بگشاید. من تو را به خدا سوگند مىدهم تا امام كشتهشده این امت مباشى؛ چه گفته مىشد كه: «در این امت، امامى كشته گردد و با كشته شدن او، در كشت و كشتار تا روز رستاخیز باز شود، و كارهاى امت بدو مشتبه ماند، و فتنه میان آنان بپراكند؛ چنان كه حق را از باطل نشناسند، و در آن فتنه با یكدیگر بستیزند و در هم آمیزند.» براى مردان همچون چاروایى به غارت گرفته مباش كه تو را به هر جا خواست براند؛ آن هم پس از سالیانى كه بر تو رفته و عمرى كه از تو گذشته. (116)
.5 كارشناس امور سیاسى
خلفا نه تنها در امور فقهى و قضایى، بلكه در مسائل سیاسى و نظامى نیز از دانش گسترده امام علىعلیه السلام بهرههاى فراوان مىبردند و خود را بىنیاز از آن نمىشمردند. براى نمونه، امامعلیه السلام در پاسخ به رایزنى ابابكر براى نبرد با رومیان، وى را به این كار تشویق كرد و به او بشارت پیروزى داد. (117) این بشارت، افزون بر پیشگویى غیبى، بیانگر دیدگاه كسى بود كه بینش نظامى او بارها از آزمونهاى گوناگون سرفراز بیرون آمده و عزت را براى مسلمانان به ارمغان آورده بود. خلیفه دوم ـ كه بیشتر جنگها و فتوحات اسلامى در زمان او روى داد ـ در بهرهگیرى از دانش و بینشهاى امام، پیشتاز دیگر خلفا بود، و افزون بر آن، از ایمان استوار و پایدارى آن حضرت در برابر تهدید دشمنان، فراوان دلگرمى یافته است. براى مثال، هنگامى كه عمر از فراهم آمدن سپاه عظیم ایرانیان براى نبرد با مسلمانان آگاه گردید، بیم و اضطراب فراوانى بر او مستولى گشت و از مردم درباره چگونگى برخورد با این رویداد هراسانگیز نظرخواهى كرد. چند تن از سران مهاجر و انصار، دیدگاه خود را در این باره اعلام داشتند؛ اما به تعبیر خود خلیفه، هیچكدام نتوانستند در این زمینه با ابوالحسن برابرى كنند. (118) امام در بخشى از سخنان خود، از خلیفه مىخواهد خود در مدینه بماند و كس دیگرى را به فرماندهى سپاه بگمارد. دلیل این دیدگاه كارشناسانه در سخنان امام بهخوبى تبیین گردیده است: جایگاه زمامدار در این كار، جایگاه رشتهاى است كه مهرهها را به هم فراهم آورد و برخى را ضمیمه برخى دیگر دارد. اگر رشته ببرد، مهرهها پراكنده شود و از میان رود، و دیگر بهتمامى فراهم نیاید. و عرب امروز اگر چه اندكند در شمار، اما با یكدلى و یكسخنى در اسلام، نیرومندند و بسیار. تو همانند قطب بر جاى بمان و عرب را چون آسیاسنگ گرد خود بگردان، و به آنان آتش جنگ را برافروزان؛ كه اگر تو از این سرزمین برون شوى، عرب از هر سو تو را رها كند، و پیمان بسته را بشكند، و چنان شود كه نگاهدارى مرزها كه پشت سر مىگذارى، براى تو مهمتر باشد از آنچه پیش روى دارى.
همانا عجم اگر فردا تو را بنگرد، گوید: «این ریشه عرب است؛ اگر آن را بریدید، آسوده گردیدید»، و همین سبب شود كه فشار آنان به تو سختتر گردد و طمع ایشان در تو بیشتر .
این كه گفتى آنان به راه افتادهاند تا با مسلمانان پیكار كنند، ناخشنودى خداى سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بیشتر است و او بر دگرگون ساختن آنچه خود ناپسند مىدارد، تواناتر. اما آنچه از شمار آنان گفتى، ما، در گذشته نمىجنگیدیم به نیروى بسیارى، بلكه مىجنگیدیم با چشمداشتن به پیروزى و یارى. (119)
امام على(ع) و مخالفان
رفتار سیاسى امیر مؤمنان، پرتوى از سیر و سلوك دینى و جلوهاى از سرسپردگى او در برابر فرمان الهى است. امامعلیه السلام چه هنگامى كه به سكوت و كنارهگیرى بیست و پنج ساله تن مىدهد و چه آن زمان كه رهبرى سیاسى جامعه اسلامى را بر عهده مىگیرد، در پى آن است كه نشانههاى دین را در جاى خود بنشاند و حدود الهى را از پایمال شدن برهاند. (1) از این رو، در سیره امام علىعلیه السلام ردپایى از رفتار صرفا سیاسى نمىتوان یافت؛ (2) هر چند بیشتر مخالفان و برخى از هواداران، به چیزى جز سكوت نمىاندیشند و انگیزههاى دینى را در قلمرو جهتگیرىهاى سیاسى خود راه نمىدهند. به هر حال، بررسى رفتار متقابل امام و مخالفان سیاسى را در دو بخش پى مىگیریم:
بخش اول: دوران خلفاى سه گانه
امام علىعلیه السلام از آغاز خلافت ابوبكر (11 ه .) تا قتل عثمان (35 ه .) دوران سخت و طاقتفرسایى را پشت سر گذاشت كه حوادث آن به خار در چشم و استخوان در گلو مىمانست . از فعالیتهاى امام در این دوران طولانى، جز برههاى از آغاز و انجام آن (جریان سقیفه و شورش علیه عثمان) گزارش چندانى به دست نرسیده و تاریخ از قهرمان بىهماورد سالهاى آغازین اسلام، زاهدى خانهنشین را به نمایش گذاشته است. با این همه، آنچه در گوشه و كنار كتابهاى تاریخى و روایى آمده، اندكى از تلاشهاى دینى ـ سیاسى امیر مؤمنان را مىنمایاند و از آن حضرت، سیاستمدارى دینباور و مصلحى نیكاندیش به تصویر مىكشد. جا دارد ارزیابى اجمالى امام را از عملكرد خلفا و رفتار سیاسى خویش، طلیعه این گفتار سازیم : هان! به خدا سوگند فلان [ ابوبكر] جامه خلافت را پوشید و مىدانست خلاف جز مرا نشاید، كه آسیاسنگ تنها گرد استوانه به گردش درآید... چون چنین دیدم، دامن از خلافت درچیدم و پهلو از آن پیچیدم و ژرف بیندیشیدیم كه چه باید، و از این دو، كدام شاید؟ با دست تنها بستیزیم، یا صبر پیش گیرم و از ستیز بپرهیزم؟... چون نیك سنجیدم، شكیبایى را خردمندانهتر دیدم و به صبر گراییدم؛ حالى كه دیده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شكسته... تا آن كه نخستین، راهى را كه باید پیش مىگرفت و دیگرى [ عمر] را جانشین خویش گرفت... شگفتا ! كسى كه در زندگى مىخواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسید، كوشید تا آن را به عقد دیگرى درآرد. خلافت را چون شترى ماده دیدند و هر یك به پستانى از او چسبیدند و سخت دوشیدند و تا توانستند نوشیدند. سپس آن را به راهى در آورد ناهموار، پرآسیب و جانآزار... من آن مدت دراز را با شكیبایى به سر بردم، رنج دیدم و خون دل خوردم. چون زندگى او به سر آمد، گروهى را نامزد كرد و مرا در جمله آنان درآورد. خدا را چه شورایى! من از نخستین چه كم داشتم كه مرا در پایه او نپنداشتند و در صف اینان داشتند. ناچار با آنان انباز و با گفت و گوشان دمساز گشتم. اما یكى از كینه راهى گزید و دیگرى داماد خود را بهتر دید، و این دوخت و آن برید، تا سومین [ عثمان] به مقصود رسید و همچون چارپا بتاخت و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت، و پیاپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. خویشاوندانش با او ایستادند و بیتالمال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار برد و گیاه بهاران چرد، چندان اسراف ورزید كه كار به دست و پایش پیچید و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگونسارى كشید. (3)
امام و غصب خلافت
هنگامى كه اندوه رحلت پیامبر اكرمصلى الله علیه وآله، امیر مؤمنان را بىتاب ساخته و تدفین پیكر آن حضرت، وى را از هر اندیشه دیگرى باز داشته بود، (4) گروهى مهاجر و انصار در سقیفه بنىساعده گرد آمدند و بر سر تعیین خلیفه و جانشینى پیامبر، به نزاع پرداختند. شایستگى امام براى خلافت به اندازهاى تردیدناپذیر بود كه عبدالرحمنبن عوف، یكى از دلایل برترى مهاجران را براى تصدى خلافت، وجود علىبن ابىطالبعلیه السلام در میان آنان دانست و با زیركى، نام ابوبكر و عمر را نیز در كنار نام على نشاند. انصار این سخن را تا اندازهاى پذیرفتنى یافتند و بر شایستگى امام علىعلیه السلام چنین تأكید ورزیدند: «آرى، در میان مهاجران شخصى است كه اگر خلافت را بپذیرد، هیچ كس یاراى هماوردى با او را ندارد.» (5) با این همه، انگیزههایى كه در آینده به برخى از آنها اشاره خواهد شد، زمام حكومت را به دست كسان دیگرى داد (6) و امامعلیه السلام را از دستیابى به حق خود بازداشت. موضعگیرى امام در برابر این رویداد، در قالب شیوههاى زیر بود:
.1 بیان دلایل برترى خویش
امامعلیه السلام گاه با اشاره به حق شرعى خود براى خلافت، (7) مردم را به یاد سفارشهاى پیامبر مىانداخت، و گاه راه جدال احسن را پیش مىگرفت. مثلا در برابر كسانى كه انتخاب خلیفه را شورایى مىدانستند، مىفرمود: فان كنت بالشورى ملكت امورهم / فكیف بهذا والمشیرون غیب؛ (8) «اگر با شورا كار آنان را به دست گرفتى، چه شورایى بود كه رأىدهندگان در آن جا حاضر نبودند.» گاه نیز بر شایستگىهاى ذاتى خویش انگشت مىنهاد و اهل بیت را در دین و سیاست، آگاهتر از همگان به شمار مىآورد. (9)
.2 اقدام عملى
امیر مؤمنانعلیه السلام براى برگرداندن خلافت به مسیر واقعى خویش، به گفتار و نصیحت بسنده نمىكرد و با بهرهگیرى از شخصیت معنوى همسر گرامىاش، فاطمه زهراعلیها السلام شبانه به در خانه مهاجران و انصار مىآمد و از آنان مىخواست تا سرهاى خود را به نشانه بیعت و از جان گذشتگى بتراشند و سحرگاهان آمادگى خود را آشكار سازند؛ اما جز چند نفر انگشتشمار، كسى به پیمان خود وفا نكرد. (10) بعدها، معاویه با یادآورى این رویداد، به نكوهش از اقدام امام علیه خلفا مىپردازد و عافیتطلبى و عهدشكنى مردم را نشانه باطل بودن امام مىشمارد! به یاد مىآورم زمانى را كه با ابوبكر صدیق بیعت شد و تو همسرت را بر درازگوشى سوار كردى و دست در دست فرزندانت، حسن و حسین، تمام پیشینیان و اهل بدر را به یارى خود خواندى... و از آنان علیه یار و همنشین رسول خدا مدد خواستى. اما جز چهار یا پنج نفر هیچ كس به یاریت نشتافت؛ در حالى كه اگر بر حق بودى، كسى از پاسخ مثبت روى برنمىتافت. (11) به همین دلیل، منزل امام علىعلیه السلام، پناهگاهى براى مخالفان سیاسى گردید و گروهى از كسانى كه از بیعت با خلیفه سر باز مىزدند، در آنجا گرد آمده، به رایزنى پرداختند . كارگزاران حكومت در اقدامى شتابزده ـ كه بعدها خود ابوبكر بهشدت از آن واقعه، اظهار پشیمانى كرد ـ (12) به اجتماع اصحاب در خانه على یورش آوردند و تحصنكنندگان را به آتش زدن خانه و ساكنانش تهدید نمودند. (13) این برخورد خشونتآمیز نشان داد كه منزل دختر گرامى رسول خداصلى الله علیه وآله نیز جاى امنى براى مخالفان خلیفه نیست و آنان راهى جز بیعت پیش روى خود ندارند.
.3 هوشیارى در برابر فرصتطلبان
اختلاف مسلمانان در تعیین جانشین پیامبرصلى الله علیه وآله، فرصتطلبانى چون ابوسفیان را به این طمع خام انداخت كه از موقعیت پیشآمده براى اهداف خود بهره بگیرند و با جانبدارى از امام علىعلیه السلام نهال تفرقه را بكارند و میوه براندازى نظام نوپاى اسلامى را بچینند. (14) به گمان ابوسفیان، فضاى جامعه را گرد و غبارى فرا گرفته بود كه جز با بارش خون فرو نمىنشست؛ (15) از این رو، با خواندن اشعارى تحریكآمیز، امام علىعلیه السلام را سزاوارترین مردم براى حكومت شمرد و بنىهاشم را به مخالفت با پیمان سقیفه فرا خواند. به آنان نوید مىداد كه در این راه، مدینه را از جنگجویان پیاده و سواره پر خواهد كرد و... . امام علىعلیه السلام كه پیش از هر چیز به بقاى اسلام و وحدت جامعه مىاندیشید، دست رد به سینه ابوسفیان زده، با جملهاى آتشین او را به جاى خود نشاند: به خدا قسم، تو جز فتنهانگیزى مقصود دیگرى ندارى و دیر زمانى است كه بدخواهى را براى اسلام پیشه خود ساختهاى. ما را به خیرخواهى تو نیازى نیست. (16)
روایات امام علی -3
امام على (ع) در روایات بسیارى به عنوان «مروى عنه» مصدر روایت بودهاند و مطالب بسیارى از گفتهها و كردار ایشان را براى ما نقل كردهاند. قطعا بخشى از روایات ایشان كه به ما رسیده است بسیار كمتر از بخشى از روایات ایشان است كه به ما نرسیده است. نكته این امر نیز در بخش سابق گذشت.
اكنون در این بخش، روایات رسیده آن حضرت را به صورتى گذرا و اجمالى بررسى خواهیم كرد .
مقاطع تاریخى روایات علوى:
زندگى امام على (ع) را به صورت طبیعى باید به سه بخش تقسیم كرد كه در این بخشها شخصیت آن امام از نظر اجتماعى و علمى بروز داشته است. برهه اول شخصیتى امام على (ع)، عصر حضور پیامبر اسلام و همراهى امام با ایشان است و برهه دوم از وفات پیامبر آغاز شده و تا عصر خلافت خودشان ادامه مىیابد و در برهه سوم عصر خلافت آن حضرت مىباشد.
در برهه اول، امام على (ع) همچون ماهى در پرتو شعاع خورشید خودنمایى نداشتند و تابع اوامر پیامبر و در اختیار ایشان بودند. از ایشان در این برهه، بیشتر روایات تاریخى كه حاكى از نقش ایشان در حوادث صدر اسلام است باقى مانده است. همچنین برخى قضاوتهاى آن امام در آن عصر، به عنوان روایت نقل شده است.
امام در آن عصر، آموزش آموزههاى پیامبر و همچنین نگاشتن املاهاى پیامبر را بر عهده داشت. مهمترین روایات و بخش بزرگى از آنها در سالهاى پس از فوت پیامبر صادر شده، و موضوعات مختلف و متناسب با هر زمان از ایشان نقل شده است.
به طور كلى امام على (ع) در برهه دوم ـ یعنى عصر خلفاى سه گانه ـ حل مشكلات علمى و فقهى، مشكلات قضایى و بیان سیره نبوى و آموزههاى ایشان را برعهده داشتند و موضوعات روایات خود شهادت بر صدور در این برهه دارند. (چنانكه خواهد آمد)
در برهه سوم و عصر خلافت ایشان نیز مباحث سیاسى، جهات نظامى و جهاد، دفاع از حقوق مسلمین و مكاتبات مهمترین موضوع روایات ایشان مىباشد. تفصیل موضوعات مختلف و مهم را در روایات ایشان شاهد خواهیم بود.
شیوههاى نشر احادیث علوى:
امام على (ع) مطالب خویش را به شكلهاى مختلفى بیان كردهاند كه شنوندگان احادیث ایشان از آنها تأثیرپذیرند و از آنها استفاده كنند. از سوى دیگر عوامل متعددى موجب ماندگارى و نشر احادیث ایشان در بین مردم بود. اینك مهمترین شیوههاى بیانى حضرت در احادیث را كه موجب نشر آنها شده است، بررسى مىكنیم.
أ. خطابهها
از جمله شیوههایى كه امام على (ع) پس از خلافت خویش بسیار از آن در نشر كلمات خویش استفاده جست، خطابههاى عمومى بود. عرب هم كه ـ به خصوص در آن عصر ـ به فصاحت و بلاغت عشق مىورزید، با شنیدن خطبههاى ایشان تحت تأثیر شدید قرار مىگرفتند و قدرت حافظه خویش را در حفظ آنها به كار مىبستند. هنرهاى بیانى آن حضرت تا به آنجا ظهور كرد كه خطابهاى پرمعنى با استفاده از كلمات بدون الف انشا كرد. (83) و در خطابهاى دیگر تمامى كلمات آن بدون نقطه بودند. (84)
عبدالحمید كاتب اساس موفقیت خود در صنعت انشا را حفظ هفتاد خطبه از خطابههاى امام على (ع) مىداند. (85)
اصبغ بن نباته كه از اصحاب آن حضرت بود، یك صد بخش از مواعظ امام على (ع) را حفظ كرده بود و آن را گنجى مىدانست كه انفاق از آن كم نكند، بلكه بر آن بیفزاید. (86) معاویه نیز در مواردى به این فضیلت امام على (ع) تصریح كرده است. (87) ادیب بزرگ ابوعثمان جاحظ هم به بیانى رسا او را در فصاحت و بلاغت در كتاب «البیان و التبیین» و غیر آن ستوده است. (88) این خصوصیات علىرغم ممانعت بنى امیه از نشر احادیث امام على (ع) و به خصوص با توجه به محتواى بسیارى از خطبهها، باعث ماندگارى كلمات ایشان شد.
ب ـ حكمتها و كلمات كوتاه
از دیگر شیوههاى آن حضرت، استفاده از عبارات حكمتآموز و كوتاه بود كه به گونهاى بسیار گویا و كوتاه، معانى بلند معارف در موضوعات مختلف را بیان فرموده است. از دیگر امامان كمتر این همه حكمتهاى كوتاه و پرمعنى نقل شده است.
غالب این حكمتها با استفاده از مفاهیمى روشن و قابل دسترس عموم مردم بیان شده است. شیوایى و جامعیت و كاربردى بودن، همراه با اختصار بیانات آن حضرت، موجب محفوظ ماندن كلمات ایشان در اذهان و نشر آنها شد.
از این رو جاحظ (م 255 ه) اولین كسى است كه كلمات كوتاه آن حضرت را به عنوان مائة كلمه گردآورد و عبدالواحد آمدى از علماى قرن پنجم هجرى 4000 حكمت از ایشان فراهم آورد و آن را غررالحكم و دررالكلم نام نهاد و پس از آن، عیون الحكم و المواعظ و ذخیرة المتعظ والواعظ كه 13628 حكمت را دربرداشت، فراهم آمد.
ج ـ نامهها
مكاتبات و نامهنگارىهاى آن حضرت كه در عصر پس از فوت پیامبر (ص) و غالبا در عصر حكومت و خلافتشان انجام شد نیز، به جهات مختلفى باقى ماند و نشر یافت.
یكى از این جهات نثر قوى و پرمحتواى آن حضرت بود كه در آن روزگار كمتر كسى با این قوت مىنگاشت و همچنین برخى از این نامهها به عنوان اسناد تاریخى مطرح بود كه باید نامههاى آن حضرت در عصر خلافتشان به معاویه و كارگزاران حكومت علوى را از این دست دانست. (89)
گذشته از این نكته، برخى نامهها نیز به عنوان وصایا توسط آن امام نوشته شد. این وصایا برخى عمومى و برخى نیز خطاب به اشخاصى چون امام حسن مجتبى (ع) نگاشته شده بود. بدیهى است نامه آن حضرت به امام حسن (ع) با توجه به حضور آن امام در نزد على (ع) به جهت درسآموزى به تمامى كسانى بود كه به آن نامه دسترسى دارند و خواهند داشت. از جمله این نامهها، باید به نامه طولانى ایشان به امام حسن (ع) پس از بازگشت از جنگ صفین اشاره كرد كه شیخ كلینى در كتاب الرسایل خویش آن را نقل كرده و دیگران آن را در كتابهاى خویش از او نقل كردهاند. (90)
امام على (ع) پس از بازگشت از جنگ نهروان هنگامى كه درباره خلفا از او سؤال كردند، نامهاى خطاب به شیعیان نگاشت و امر كرد كه آن را بر مردم بخوانند. امام در آن نامه به تفصیل وقایع پس از فوت پیامبر تا آن زمان و حال خلفا را شرح كرده است. (91)
در نامه دیگرى كه به بزرگان اصحابش نگاشت، حقایق ایمان و جایگاه اهل بیت نزد پیامبر و خداوند را تشریع كرده است. این نامه آن چنان از محتواى بلندى برخوردار است كه آن را خطبه مخزونه نام نهادهاند. (92)
د ـ آموزش حدیث
امام على (ع) در مواردى به تعلیم حدیث مىپرداختند و به این ترتیب نشر حدیث را انجام مىدادند. بسیارى از احادیث عددى كه امام در آنها اعدادى را برشمرده و مطالب را با نوعى دستهبندى خاص بیان كردهاند قطعا در مقام آموزش بوده و در جمع فراگیران دانش بیان شده است.
بررسى اینگونه احادیث نشانگر آن است كه اكثر آنها را امام على (ع) در مقام جواب از سؤال فرمودهاند. اولینها و اركان ایمان و كفر و اخلاق بد و نیك از مضمونهاى مهم اینگونه احادیث هستند. (93)
از بارزترین احادیث آموزشى امام على (ع) باید از حدیث اربعمائة را نام برد كه امام در یك مجلس چهارصد كلمه مهم حدیثى را براى حاضران و اصحابشان بیان كردهاند. (94)
ه ـ احتجاجها
جایگاه بلند علمى امام على (ع) موجب آن گردید كه مدعیان ادیان دیگر در مقام مناظره با آن حضرت روبرو شوند. احتجاج با عالم مسیحى در موضوع توحید (95) و احتجاج با عالم یهودى در فضایل پیامبر و معجزات ایشان در حدیثى طولانى (96) و احتجاج با عالم یونانى در علوم مادى (97) و احتجاج با زندیقى كه مدعى تناقض در قرآن بود (98) و احتجاج آن حضرت در روز شوراى سقیفه در فضایل خودشان (99) و همچنین نقل احتجاجهاى پیامبر اكرم از زبان ایشان (100) از جمله شیوههاى نشر حدیث و بقاى آن بوده است.
و ـ مصحف فاطمه (ع)
از جمله كتابهایى كه در نزد ائمه به ودیعه گذاشته شده كتابى به نام مصحف فاطمه سلامالله علیها است. این كتاب كه به خط امام على (ع) مىباشد، در روایات بسیارى در مصادر حدیثى شیعه از آن نام برده شده و به محتواى آن اشاره شده است.
امام خمینى (ره) در مقدمه وصیت نامه سیاسى ـ الهى خویش در ضمن بیان مفاخر شیعه، صحیفه فاطمیه (س) را بر شمردهاند كه از سوى خداوند به حضرت زهراى مرضیه الهام گردید. (101)
روایات امام علی -2
در روایات بسیار دیگرى نیز نام كتابهاى امام على (ع) كه نزد ائمه موجود بوده، برده شده است كه بالغ بر 67 حدیث مىباشد. (22) اینك این كتابها را براساس روایات نقل شده از آنها بررسى اجمالى مىنماییم.
الف ـ كتاب جامعه
چنانكه در روایت ابوبصیر گذشته و روایات دیگر آمده، پیامبر (ص) كتابى را بر امام على (ع) املا كرد، و ایشان به خط خود آن را نگاشت كه جامعه نام دارد. محتواى این كتاب تمامى احكام حلال و حرامى است كه مورد نیاز مردم مىباشد حتى دیه خراش پوست بدن كه از جزیىترین احكام است در آن كتاب موجود است.
در روایاتى كه این كتاب را توصیف كردهاند حجم آن را طومارى به طول هفتاد ذراع از ذراع رسول خدا (ص) معرفى كردهاند. با توجه به آنكه در گذشته كتابها را به صورت طومار به هم مىپیچیدهاند، برخى روایاتى كه كتاب را دیدهاند آن را به ضخامت «ران مردان» (23) و یا به ران شتر دوكوهان تشبیه كردهاند، عرض آن را در حد یك پوست دباغى شده داشتهاند .
ب ـ كتاب على (ع)
نوشته حدیثى دیگرى كه به املاى رسول خدا (ص) بود، به كتاب على (ع) شهرت داشت. نام این كتاب در مصادر حدیثى و روایات شیعى وجود دارد، و در مصادر اهل سنت اثرى از آن نیست.
این كتاب را باید اولین كتاب جامع در حلال و حرام و احكام فقهى براساس سنت نبوى برشمرد . در كتابهاى چهارگانه حدیث شیعه و در وسایل الشیعه حدود 75 حدیث گردآورى شده، كه به عبارات مختلف، احكامى را از این كتاب نقل كردهاند. (24) این احكام درباره مسائل مختلف فقهى از طهارت تا دیات مىباشد.
به احتمال قوى با توجه به توصیفاتى كه از كتاب جامعه آن حضرت شده، این دو عنوان یعنى كتاب جامعه و كتاب على (ع) یك مصداق دارند و هر دو نام حكایت از یك كتاب دارد كه هر نام به عنایتى به كار رفته است.
شاهد بر این ادعا آنكه در روایتهایى كه كتابهاى باقیمانده نزد ائمه را برشمرده بود. نامى از كتاب على (ع) برده نشده بود و همچنین اوصاف هر دو كتاب با یكدیگر توافق دارند . همچنین به نظر مىرسد كه كتاب الفرائض نیز نام بخشى از این كتاب بوده است.
گذشته از این نقلها، اخبار و شهادات حسى راویان و اصحاب ائمه دلالت بر دیدن این كتاب در اختیار ائمه دارد. از جمله ابوبصیر مرادى در پى سؤال از یكى از احكام ارث، آن كتاب را مىبیند (25) و عبدالملك بن أیمن و محمد بن مسلم (26) و غیر ایشان هم این كتاب را دیدهاند.
در توصیف حجم این كتاب، آن را به اندازه ران شتر بزرگ دو كوهان یاران مرد و امثال آنها تشبیه كردهاند. براساس وحدت كتاب على (ع) و كتاب جامعه طول آن باید هفتاد ذراع رسول خدا (ص) باشد. (27) نكته قابل توجه آنكه روایاتى كه احكامى را از كتاب على (ع) نقل كردهاند همه از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) صادر شده است و از امامان قبل و بعد ایشان این استشهاد و استناد و نقل دیده نمىشود.
دو دلیل بر این مطلب مىتوان ذكر كرد. اول آنكه، امامان پس از این دو امام از آن كتاب با عنوان جامعه یاد كردهاند و از این نام ـ یعنى كتاب على (ع) ـ استفاده نكردهاند .
دوم آنكه، تا عصر این دو امام، ائمهها به عنوان صحابى یا تابعى مورد مراجعه مردم بودند و آراء ایشان از دیدگاه اهل سنت هم معتبر بوده است. اما از زمان امام باقر (ع) ـ با آغاز عصر استدلال ـ لزوم استناد به سنت پیامبر (ص) و صحابه در احكام دین، موجب گردید كه این امامان به كتاب على (ع) استناد جویند و سنت نبوى را پایه استدلالهاى خویش قرار دهند و به این ترتیب اركان نصگرایى را به عنوان آموزه تشیع استحكام بخشند و در برابر رأىگرایى كه مسلك شایع اهل سنت بود بایستند.
این كتاب از جمله ودایع نبوت ـ و میراث علم نبوى ـ بوده كه در اختیار ائمه ما بوده است . از آن حفاظت مىكردهاند و به یكدیگر آن را وصیت مىكردهاند. (28)
ج ـ صحیفه على (ع)
در مصادر شیعه و سنى از صحیفهاى نام برده شده كه در آن احادیث به املاى پیامبر (ص) و خط امام على (ع) نوشته شده بود. اما محتوا و حجم این كتاب و حجم آن مورد اختلاف فریقین است. در منابع اهل سنت چند حدیث این كتاب را توصیف كردهاند كه عبارتند از:
1ـ اعمش از ابراهیم از پدرش نقل مىكند كه: «خطبنا على فقال: «من زعم ان عندنا شیئا نقرأه لیس فی كتابالله تعالى و هذه الصحیفة» ـ قال: صحیفة معلقة فی سیفه، فیها اسنان الابل و شى منم الجراحات ـ «فقد كذب». و فیها: قال رسولالله صلىالله علیه:
«المدینة حرم مابین عیر الى ثورت، فمن احدث فیها حدثا، او آوى محدثا فعلیه لعنةالله و الملائكة و الناس اجمعین. لایقبلالله منه صرفا و لاعدلا. و من ادعى الى غیر ابیه او انتهى الى غیر موالیه فعلیه لعنةالله و الملائكة و الناس اجمعین. لایبقبلالله منه صرفا و لا عدلا. و ذمة المسلمین واحدة یسعى بهم أدناهم فمن اخفر مسلما فعلیه لعنةالله و الملائكة و الناس اجمعین. لایقبلالله منه صرفا و لاعدلا.»
على بر ما خطبه خواند و گفت: هر كس گمان كند كه نزد ما چیزى است كه ما آن را مىخوانیم و در كتاب خداى بزرگ و این صحیفه ـ راوى گفت: صحیفه در شمشیر وى بسته شده بود و در آن سن شتران در دیه و دیه جراحات بود ـ نیست هر آینه دروغ مىگوید. و در ان صحیفه چنین بود كه رسول خدا (ص) فرمود: مدینه از كوه عیر تا كوه ثور حرم است پس هر كس در آن فتنه كند یا فتنهگرى را امان دهد پس لعنت خدا و تمام ملائكه و مردم بر او باد، و خداوند از او برگرداندن عذاب و مقابل آن را نمىپذیرد. و هر كس كه به غیر پدرش خوانده شود یا منسوب به غیر مولى خویش شود پس لعنت خدا و تمامى ملائكه و مردم بر او باد، خداوند از او برگرداندن عذاب و مقابل آن را نمىپذیرد. و عهد و پیمان همه مسلمانان یكى است ایشان در عهد كمترین ایشان هم مىكوشند. پس هر كس پیمان مسلمانى را بشكند پس لعنت خدا و تمام ملائكه و مردم بر او باد، خداوند از او برگرداندن عذاب و مقابل آن را نمىپذیرد. (29)
2ـ به سندهاى مختلف از طارق نقل شده كه گفت:
«رأیت على على المنبر و هو یقول: ما عندنا كتاب نقرأ علیكم الا كتابالله عزوجل و هذه الصحیفه.» على را بر منبر دیدم كه مىفرمود: نزد ما كتابى نیست كه بر شما بخوانیم مگر كتاب خداوند بزرگ و این صحیفه. (30) سپس راوى مىگوید: و صحیفه در شمشیر ایشان آویزان بود كه بر آن حلقهاى آهنین بود و بر محور آهنى پیچیده شده بود و در آن نصاب زكات بود كه از رسول خدا (ص) گرفته بود.
3ـ قتاده از ابوحسان نقل كرده كه على (ع) امر به انجام كارى مىكرد. پس از انجام آن كار، به ایشان گزارش مىشد كه چنین و چنان كردیم. آن حضرت مىفرمود: خدا و رسولش راست گفتند. پس اشتر به ایشان گفت:
«ان هذا الذى تقول تغشغ فی الناس، أفشىء عهده الیك رسولالله (ص)؟ قال على: ما عهد الی رسولالله (ص) شیئا خاصا دون الناس الا شىء سمعته منه، فهو فی صحیفة فی قراب سیفى. قال: فلم یزالوا به حتى أخرج الصحیفة. قال: فاذا فیها:
«ان ابراهیم حرم مكه و انى احرم المدینه، حرم مابین حریتها و حماها كله لایختلى خلاها و لاینفر صیدها ولاتلتقط لقطتها الا لمن أشاربها، و لاتقطع شجرة الا ان یعلف رجل بعیره و لایحمل فیها السلاح لقتال» قال: و اذا فیها: «المؤمنون تتكافأ دماؤهم و یسعى بذمتهم ادناهم و هم یدعلى من سواهم. ألا لایقتل مؤمن بكافر و لاذو عهد فی عهده.» (31)
روایات امام علی
حدیث و روایت از دیدگاه محدثان، هر آن كلامى است كه ارتباطى مستقیم با معصوم دارد. و موضوع این مقاله روایاتى است كه انتساب به امیرالمؤمنین (ع) داشته، و ایشان یا نقل كرده و یا از او نقل شده است و به عبارت دیگر روایاتى كه ایشان راوى آن مىباشد، و یا آنكه آن روایات مروى عنه ایشان مىباشد. از یك دیدگاه كلى روایات امام على (ع) به دو دسته روایات نبوى به نقل امام على (ع) و روایات علوى قابل تقسیم است. و ما هر دسته از این روایات را در بخش مستقلى بررسى مىكنیم.
از سوى دیگر دیدگاه امام على (ع) در رجال حدیث، و نیز رجالشناسى روایات ایشان هم لازم بررسى است كه در بخش سوم مقاله به این موضوع خواهیم پرداخت.
بخش اول: روایات نبوى در كلام امام على (ع)
امیرالمؤمنین (ع) اولین مؤمن به پیامبر ـ از مردان ـ و همراه و یاور ایشان از اوان كودكى بود. او شاهد بر گفتار و كردار پیامبر، و در بسیارى اوقات مخاطب ایشان بود. از این رو باید وى را آگاهترین افراد به نسبت نبوى دانست؛ چنانكه خود در خطبه 192 نهجالبلاغه رابطه مستحكم و طولانى خود با پیامبر را این گونه تشریح مىكند.
«و لقد كنت أتبعه اتباع الفصیل اثر امه، یرفع لى فی كل یوم من اخلاقه علما، و یأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان یجاور فی كل سنة بحراء، فأراه و لا یراه غیرى، و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسولالله و خدیجة و أنا ثالثهما، رأى نور الوحى و الرسالة و أشم ریح النبوة»
هر آینه دنبال رو پیامبر بودم چنان كه بچه شترى دنبال مادرش مىرود. هر روز از اخلاقش در موضوعى پردهبرى داشت و مرا به تبعیت در آن امر مىفرمود. و او در هر سال در غار حرا مجاور مىشد پس من او را مىدیدم و غیر از من كسى او را نمىدید. در آن روزگار خانهاى دیگر نبود كه رسول خدا و خدیجه را گردآورد و من را به عنوان سومین نفر ایشان بودم. نور وحى را مىدیدم و نور رسالت را مىدیدم و بوى نبوت را مىشنیدم. و پیامبر عظیمالشأن اسلام نیز اهتمامى تمام به تعلیم امیرالمؤمنین (ع) داشتند. تا آنجا كه امیرالمؤمنین (ع) خود مىفرمایند:
«علمنى رسولالله (ص) ألف باب من العلم یفتح لى كل باب ألف باب»
رسول خدا هزار در علم را بر من گشود كه از هر درى، هزار در [علم دیگر] گشوده مىشد. (1)
این اطلاع و علم وسیع امام على (ع) به حقیقت اسلام و سنت نبوى، باعث گردید كه پیامبر (ص) مسلمانان را در علم دین به ایشان ارجاع دهند. در حدیث متواتر از پیامبر (ص) وارد شده كه آن حضرت فرمود: «أنا مدینة العلم و على بابها» من شهر علم هستم و على دروازه آن شهر است. (2)
و در برخى روایات به دنبال این تعبیر، فرمودهاند: «فمن أراد المدینه فلیأت الباب» پس هر آن كس كه اراده ورود به این شهر را دارد پس باید از دروازه آن وارد شود. (3)
بنابراین باید امیرالمؤمنین على (ع) را برترین صحابه در علم، و برترین شاگرد پیامبر (ص) دانست، كه احادیث پیامبر(ص) را در موضوعات مختلف دین فراگرفته بود، و نیابت علمى آن مقام منیع را لایق گشته بود.
امام على (ع) در موقعیتهاى مختلف این دانش را براى مردم ابراز مىكرد، و به كلام و عمل رسول خدا (ص) استناد مىجست و براى مردم بازگو مىكرد.
شیوههاى نشر حدیث نبوى در سیره امام على (ع):
امام على (ع) یكى از مسئولیتهاى خویش را متابعت و حمایت و نشر سنت نبوى مىدانستند، كه این وظیفه را به شكلهاى گوناگون به انجام رسانیدند. مهمترین شیوههاى نشر سنت و حدیث نبوى را این گونه مىتوان تشریع كرد:
مصحف امام على علیه السلام -2
از مجموع روایات كتاب على چندین نكته قطعى به نظر مىرسد:
1ـ كتاب على، تألیف بوده است و حضرت شخصا آن را به نگارش در آورده است و این گونه نبوده كه حضرت صرفا كاتب این نوشته باشد.
معمولا تفاوتى میان مقرر و كاتب است. كاتب وظیفه دارد آنچه را كسى دیگر مىگوید كلمه به كلمه بنویسد و نظم و ترتیب و فصل بندى املا كننده را رعایت كند. اما مقرر مطالب دیگرى را تقریر و به نگارش در مىآورد، اما تنظیم، ترتیب و بسیارى از مسائل كتاب از آن نویسنده است، مىگویند مطالب مربوط به گوینده است، اما تركیب و تألیف حتى برخى توضیحات از نویسنده و مقرر است.
اینكه در روایات آمده كتاب على است، به خط على است، خط به دست على و با انگشتان وى نوشته، تاكیدى است بر اینكه این كار منتسب به حضرت و متعلق به وى است، خصوصا این تعبیر كه امام باقر مىفرماید: ان علیا كتب العلم كله (63) . یا امام صادق مىفرماید: اما إنك ان رایت كتابه لعلمت أنه من كتب الأولین. (64) هر آینه اگر ببینى كتاب على را، مىفهمى كه این كتاب از كتب اولین است.
2ـ این كتاب آموختههاى علىعلیه السلام از پیامبر است، بلكه تقریر مطالب پیامبر است . این مطالب در اكثر این روایات آمده و با صراحت تأكید شده كه املاى رسول الله است. (65)
3ـ عمده مطالبى كه از این كتاب نقل شده یا ائمه آن را توصیف كردهاند، در زمینه مسائل شریعت و احكام بوده است. تعبیرات: فیها كل حلال و حرام (66) ، فیها جمیع الحلال والحرام، حتى ارش الخدش فیه. (67) لیس من قضیة الا و هى فیها حتى ارش الخدش (68) ، نشان دهنده این است كه محتواى كتاب مربوط به احكام است.
در برخى تعبیرات عنوان عام و كلى است و در ظاهر نشان مىدهد محتواى كتاب فراتر از احكام شریعت تدوین شده، چون آمده است: چیزى نیست كه مردم احتیاج داشته باشند مگر اینكه در این كتاب بیان شده است (69) ، اما وقتى مثال مىزند مىگوید: ارش الخدش، مقدار دیه خدشهاى كه به كسى وارد مىشود، در این صورت معلوم مىشود بحث ناظر به فقه و احكام است، خصوصا در روایت محمد بن مسلم كه مىگوید از امام باقر پرسیدم آیا این كتاب على چگونه است؟
«اجوامع هو من العلم، ام فیه تفسیر كل شىء من هذه الامور التى تتكلم فیه الناس مثل الطلاق والفرائض؟ فقال: ان علیا كتب العلم كله، القضاء والفرائض. (70)
آیا این كتاب دربرگیرنده همه علم است، یا تفسیر هر چیزى از امورى است كه مردم درباره آن سخن مىگویند، مثل احكام طلاق و ارث؟ حضرت فرمود: بى گمان علىعلیه السلام همه این امور را نوشت، مانند احكام قضاوت و ارث.
اما در همین عبارتها، مثالها ناظر به احكام فقهى است و از آنها استفاده نشده كه به جایى دیگر مانند تاریخ و عقاید مربوط مىشود.
البته در روایت محمد بن مسلم آمده: عندنا صحیفة من كتب على. در بیش ما صحیفهاى از كتابهاى على است. یعنى علىعلیه السلام كتابهاى زیادى داشته و یكى از این كتابها، صحیفه طلاق و فرائض بوده است، لذا محتمل است كه صحیفههاى دیگر حضرت، مربوط به موضوعات دیگر بوده باشد.
4ـ از این روایات استفاده مىشود كه مباحث آن ـ در احكام ـ جامع و مبسوط بوده است. اینكه در تعبیرهاى مختلف آمده در این كتاب هر چیزى كه مردم به آن احتیاج داشتهاند آمده، یا از امام صادق رسیده كه فرموده: در نزد ما چیزى است كه دیگر به احدى احتیاج نداریم. (71) یا آمده: خدا حلال و حرامى نیافریده مگر اینكه در این كتاب وجود دارد. (72) حتى گاهى از این كتاب تعبیر به جامعه شده (73) ناظر به گستردگى مطالب و حجم مباحث این نوشته است. در راستاى همین موضوع مىتوان عبارتهاى دیگرى كه در این روایات آمده، مثل اینكه طول نوشتهها 70 ذراع است، (74) یا حتى ارش خدش را دارد.
5ـ این كتاب منبع علوم و احكام ائمه اطهار بوده و ائمه براى پاسخ به سئوالات مردم به این كتاب مراجعه مىكردهاند، بویژه آنكه گاه مىشده كه اصرار داشتهاند بگویند این مطلب را از كجا نقل مىكنیم، مثلا در جایى آمده است: در كتاب على نوشته شده خدا لعنت مىكند كسى را كه براى غیر خدا ذبح كند، خدا لعنت مىكند كسى را كه علامت راهها را به دزدد و خدا لعنت مىكند كسى را كه پدرش او را لعنت كند. (75)
از سوى دیگر به همان مثابه كه این كتاب مرجع علمى و دینى اهل بیت بوده، وسیله تشخص و علامت شناخت امامت آنان بوده و بوسیله داشتن این كتاب اتصال به پیامبر و اعتماد به اقوال آنان مشخص مىشده است. گاهى شده است كه ائمه بوسیله اعلام در اختیار داشتن این كتاب، امامت دیگران را نفى یا اقوال آنان را رد مىكردهاند (76) ، خصوصا در شرایطى كه تشخیص امامت بعدى دشوار مىنموده است.
6ـ این كتاب نوشتهاى عمومى نبوده كه دیگران بتوانند استنساخ كنند و یا در اختیار داشته باشند، حتى از برخى روایات استفاده مىشود كه مطالب این كتاب از مختصات علوم اهل بیت بوده و بوسیله خودشان در خاندان دست به دست مىشده و تنها گاهى ائمه براى ایجاد اعتماد در مخاطب یا تأكید بر مطلب اشاره به كتاب مىكردهاند، یا خصوصیاتى از كتاب را شرح مىدادهاند . (77)
مصحف امام على علیه السلام
یكى از بحث انگیزترین موضوعات تاریخ قرآن، بحث درباره مصحف امام علىعلیه السلام است . این موضوع از چند جهت مورد بحث و گفتگو واقع شده است، از جهتى به بحث گردآورى قرآن و آغازگر تدوین این كتاب آسمانى و از جهتى به تاریخچه پیدایش تفسیر. پژوهشگران بسیارى مىخواهند بدانند مصحف امامعلیه السلام چه بوده و آیا واقعیت داشته كه علىعلیه السلام نخستین گردآورنده قرآن بوده، ثانیا آنچه در گزارشها درباره كار حضرت آمده آیا تنها قرآن مجید بوده یا چیزى مفصلتر از قرآن، و اگر تنها قرآن بوده به چه ترتیبى و چه كیفیتى . آیا درست است كه مصحف على به ترتیب نزول گردآورى و تنظیم شده یا كسى این مصحف را ندیده و صرفا برداشتى از گزارشها كرده است. سئوال دیگر درباره استناد به روایات مصحف است، آیا تنها در مصادر شیعه آمده یا در منابع اهل سنت نیز این اخبار مصحف منعكس شده است؟
از سوى دیگر، آیا میان كتاب على و مصحف على تفاوتى هست و یا این دو یك مجموعه واحدى را تشكیل مىدهد. حدود دلالت و جایگاه نقل این روایات كجاست و از آن مهمتر ویژگىهاى این مصحف بنابر همین دسته از اخبار چیست؟
از بعد تاریخى كه بگذریم و تمام زوایاى این بحث را روشن كنیم، عدهاى با توجه به عدم پذیرش مصحف حضرت، از سوى خلفا و دور شدن این كتاب از دسترس، قائل به تحریف قرآن شده و همین امر باعث جنجالهایى در چگونگى محتواى مصحف شده و مباحث كلامى خاصى را پدید آورده است و شبهاتى را نسبت به اصل مساله و چگونگى آن دامن زده است. كندوكاو در چگونگى این مصحف و پاسخ دادن به شبهات اشكال كنندگان در روشن شدن واقعیت كمك مىكند و بسیارى از این شبهات در اصل وجود مصحف را برطرف مىسازد.
بنابراین، ما در آغاز این بحث به توضیح واژه مصحف و سابقه بكارگیرى آن پیش از اسلام و پس از اسلام مىپردازیم و آنگاه استعمال این واژه را در روایات شرح مىدهیم و سپس استنادات تاریخى و حدیثى مصحف در منابع شیعى و سنى را نشان مىدهیم و دیدگاه ناقدان و قرآن پژوهان را بازگو و مورد بررسى قرار مىدهیم. اما بى گمان مهمترین فراز بحث در بخش توصیف مشخصات مصحف در جلوه ظاهرى و محتوایى آنست بویژه در آنجا كه جنبه مقایسه پیدا كند و با مصحفهاى عصر رسالت تطبیق و ارزیابى شود. همچنین در این قسمت لازم است مقایسهاى میان مصحف امام و مصحف فاطمه زهراء(س) شود و تفاوتهاى جوهرى این دو شرح داده شود تا معلوم شود كه واقعا این اصطلاح مصحف اختصاصى به قرآن ندارد.
در بخشى دیگر به ویژگیهاى مصحف امام على پرداختهایم. در این فصل افزون بر ارزیابى استنادات آن، نیازمند شرح كلمات و تفسیر جملههاى رسیده در باب مختصات مصحف هستیم، خصوصا در قسمت ترتیب نزول. به اعتقاد نویسنده، این شهرت به اشتباه بر سر زبانها افتاده كه مصحف امام به ترتیب نزول بوده و این اشتباه از سوى برخى از محدثین و یا قرآن پژوهان دورههاى متأخر است و نه امام و مبناى استوارى هم ندارد. از آنجا كه این بحث ذهن بسیارى از پژوهشگران را به خود مشغول داشته و شبهاتى را بوجود آورده به همین جهت با تفصیل بیشترى مورد بحث واقع شده است، در سایر بندهاى این سرفصل نیز توضیحاتى در مختصات مصحف امام بیان شده است.
در فصل دیگرى از بحث، به مقایسه كتاب على و مصحف على پرداختهایم. از آنجا كه روایات فراوانى در مورد كتاب على در منابع شیعه و سنى رسیده، ویژگیهاى این كتاب و مشخصات كلى آن شمارش شده و این سؤال مطرح شده كه آیا مىتوان گفت مصحف على همان كتاب على بوده است چندین فرضیه داده شده و در نهایت با حدس و گمان و ارائه شواهد گفتهایم این دو هویت مستقلى دارند.
یكى دیگر از بحثهاى این نوشته، مصحفهاى منسوب به امام در كتابخانهها و موزههاست، كه در این زمینه گفتهایم اگر این قرآنها به خط یا فرمان حضرت هم نوشته شده باشد، اما قطعا داراى مشخصات مصحف معهود را ندارد. گر چه به اشكالات برخى نسبت بر عدم صحت انتساب به امام پاسخ دادهایم.
پایان بخش این تحقیق به پاسخ شبهات و اشكالات اختصاص دارد. امید است این نوشته توانسته باشد گوشهاى از حقیقت مصحف امام را كشف و شرح داده باشد.
مصحف را به این دلیل مصحف مىگویند كه جامع اوراق و صفحههایى است كه در میان دو جلد در آن چیزى مىنویسند. خلیل بن احمد فراهیدى (م 170) مىنویسد: مصحف را بدان جهت مصحف مىگویند كه جامع نوشتههاى میان دو جلد است. (1) معمولا مصحف از چند صحیفه و صحف تشكیل مىگردد. (2)
نكته دیگرى كه در لغت مد نظر است و بیشتر لغت پژوهان تأكید كردهاند، و قیدى افزون بر جامعیت نسبت به مصحف آمده مكتوب شدن بین دو جلد است. این تأكید در اكثر كتابهاى لغت، مانند تاج العروس (ج 6 / 161) لسان العرب (ج 9 / 186) صحاح جوهرى (ج 4 / 1384) والعین (ج 3 / 120) آمده است. تفاوت صحف و مصحف هم در این بوده كه صحف تنها اوراق و الواح بودهاند، اما وقتى مىخواستهاند این اوراق را بهم متصل كنند و مجموعه واحدى قرار دهند، بین دو لوح یا دو جلد مىگذاشتهاند و لذا گفتهاند: «المصحف هو الجامع للصحف المكتوبة بین الدفتین». مصحف مجموعه صحف را كه نوشته و بین دو جلد قرار گیرد گویند.
بنابراین، اگر در تاریخ آمده است، قرآن را در مصحف قرار دادند، یعنى اولا از حالت پراكندگى و اوراق والواح در آورند. ثانیا در میان دو جلد گذاشتند و فرق میان قرآن و مصحف در این دو عنوان مىباشد بویژه با توجه با نوشت افزارهاى متنوعى كه در گذشتهها وجود داشته و زمینه جمع آورى و انسجام را بیش از هر زمانى طلب مىكرده است.
مصحف امام على علیهالسلام
اكنون پس از بحث مقدماتى درباره مفهوم مصحف به بحث درباره این مصحف مىپردازیم. در آغاز براى كسب اطمینان از وجود چنین مصحفى نیاز به گزارش مصادر و رجال اولیه حدیث، تاریخ و سیره داریم تا روشن شود در مرحله اول چنین كتابى در دورانهاى نخستین مطرح بوده، و در كتابها از آن سخن گفته شده است؟ در این قسمت ما در دو بخش به توصیف وجود مصحف مىپردازیم : راویان و مؤلفان. این گروه اعم از شیعیان و سنیان مىباشند.
مبانى فلسفى نظام اقتصاد اسلامى از دیدگاه امام على (علیهالسلام) -3
در پیش از این بیان شد كه موضوع نظام اقتصادى، الگوهاى رفتارى در حوزه فعالیتهاى اقتصادى مىباشد. در اقتصاد لیبرال ادعا مىشود كه نیازى به نظام سازى اقتصادى نیست، و بهترین نظام اقتصادى با آزادگذاردن انسان در فعالیتهاى اقتصادیش، سامان مىیابد.
یكى از عوامل مؤثر در این دیدگاه، چگونگى معرفى انسان مىباشد. اینك به برخى امور مربوط به انسان و سامان یابى نظام اقتصاد سرمایهدارى لیبرال دارد، اشاره مىگردد:
.1 خویش مالكى
از دیدگاه فلسفه لیبرالیسم، انسان مالك مطلق خود، كار و اموالش مىباشد و هیچ گونه تعلقى به جامعه، دولت و خداوند ندارد و هر گونه خواسته باشد، مىتواند مالش را مصرف كند.
این دیدگاه مىتواند یكى از مبانى اعتقاد به آزادى فردى در عرصه اقتصادى و مالكیت خصوصى مطلق در نظام اقتصاد سرمایهدارى لیبرال باشد.
.2 ارضاى تمنیات و امیان نفسانى، انگیزیه و هدف اقتصادى
هدف از تلاش انسان در عرصه اقتصادى، از امیان و تمنیات نفسانىاش سرچشمه مىگیرد. بنابراین هر انسانى هر چیزى را كه به نفع خویش مىپندارد و هر روشى را كه مفیدتر براى به دست آوردن آن مىداند، انتخاب مىكند. این امیال در نهاد و طبیعت بشر نهاده شده است.
به نظر مىآید این تفسیر از انسان موجب شده است كه نظام اقتصاد سرمایهدارى لیبرال، حداكثركردن منفعت مادى شخصى را تنها هدف فعالیتهاى اقتصادى افراد معرفى كند. بلكه با این گونه معرفى كردن انسان، خواسته است افراد در تلاشهاى اقتصادى خود، تنها به دنبال چنین هدفى باشند.
.3 عقل انسان در خدمت شهوات او
عقل انسان خدمتگر شهوات او در برآوردن اهداف امیال اوست و چنین انسانى، عاقل است. و هر كس بتواند از عقل خود چنین استفاده، ابزارى بیشترى نماید، عاقلتر است.
وقتى حداكثر كردن سود شخصى هدف فعالیتهاى اقتصادى در افراد باشد و این هدف از امیال نفسانى انسان نشأت گرفته باشد و عقل هم خدمتگزار امیال انسان در برآوردن هدفش باشد، باید بپذیریم: «تمام الگوهاى علمى، مانند الگوى مصرف، سرمایهگذارى، تولید، هزینه و بازار از امور فوق متأثر است. (91) » (92)
انسانشناسى از دیدگاه امام على (علیهالسلام)
وقتى انسان را از دیدگاه امام على (علیهالسلام) مورد شناسایى قرار مىدهیم، به این نتیجه مىرسیم كه انسانى را كه آن حضرت معرفى مىكند، تفاوتهاى اساسى با انسان از دیدگاه لیبرالیسم دارد. ویژگىهاى انسان الهى، هدف از خلقت او و برخى خصوصیات دیگر انسان كه از دیدگاه امیرالمؤمنین على (علیهالسلام) مىتواند در رفتارهاى اقتصادى موثر باشد، از این قبیل است:
مبانى فلسفى نظام اقتصاد اسلامى از دیدگاه امام على (علیهالسلام) -2
هر چند روابط برشمرده پیشین، شامل رابطه خدا و انسان نیز مىباشد، ولى روابط اختصاصى نیز بین خداوند و انسانها وجود دارد كه در عرصه تحلیلهاى اقتصادى از جایگاه ویژهاى برخوردار مىباشد. به چند نمونه مهم آن، اشاره مىگردد:
.1 هدایت تكوینى انسان
منظور از هدایت تكوینى هر موجودى، به فعلیت درآوردن استعدادها و به كمال رساندن آن موجود مىباشد. هر چند این هدایت تكوینى شامل همه موجودات عالم مىشود، اما هدایت انسان به عنوان كسى كه رفتارهاى اقتصادى او در سازمان دادن نوع نظام اقتصادى مؤثر است، از منزلت ویژهاى در این بحث برخوردار است. هر چند گفتار حضرت (علیهالسلام) در این باب فراوان است، (31) ولى به ذكر یك نمونه آن اكتفا مىشود:
اى انسان آفریده شده در حد اعتدال!، اى آنكه در تاریكى رحمها و در پردههاى تو بر تو نگهداریت كردهاند! آفرینش تو از گل خالص آغاز شد و در قرارگاهى مطمئن جایت دادند . تا زمانى معلوم و تا مدتى كه بهره توست. در شكم مادر خود مىجنبیدى و به دعوت كس پاسخ نهى گفتى و آواز كسى شنیدن نتوانستى. سپس، تو را از قرارگاهت بیرون راندند. به سرایى آمدى كه هرگز آن را ندیده بودى و راه رسیدن به منافع آن را نمىشناختى. پس چه كسى تو را به كشیدن غذا از پستان مادر راه نمود و به تو آموخت كه نیازها و خواستههایت را از كجا طلب كنى؟ هیهات! آن كه در شناخت صفات كسى كه اندام و اعضا دارد، ناتوان است، از شناخت صفات آفریدگارش ناتوانتر است. و هر چه او را به صفات مخلوقاتش محدود كند، از شناخت او دورتر گردیده است. (32)
این گفتار حضرت (علیهالسلام) به نحو كامل اعلام از هدایت تكوینى انسان دارد. بیان، آن چنان گویاست كه نیازمند هیچگونه توضیح نمىباشد. بلكه خود توضیح كلام خداى متعال است كه مىفرماید: «قال ربناالذى اعطى كل شىء خلقه ثم هدى.» (33) ؛ [موسى] گفت: پروردگار ما همان كسى است كه به هر موجودى، آنچه لازم آفرینشش بود، داده، سپس هدایتش كرده است.
.2 هدایت تشریعى
هدایت تشریعى انسان، به معناى نشان دادن راه كمال و سعادت او مىباشد.
چنان كه گذشت، مكتب دئیسم كه زیربناى فلسفى تفكر لیبرالیسم اقتصادى مىباشد، انسان را بىنیاز از هدایت تشریعى مىداند، و اعلام مىكند كه عقل انسان به تنهایى قادر است هم سعادت و كمال خود را شناسایى كند، و هم توانایى كافى را در تشخیص راه وصول به آن را داراست. اما آموزههاى امام على (علیهالسلام) در تعداد زیادى از خطبههاى نهجالبلاغه و سایر منابع روایى، غیر از آن است. (34) حضرت (علیهالسلام) نیاز انسان به هدایت تشریعى جهت شناسایى كمال و سعادت انسان و همچنین راه وصول آن را به صراحت بیان مىكند:
پیامبران را بر جن و انس مبعوث فرمود (بعث الىالجن والانس رسله)، تا پرده از چهره دنیا برگیرند و مردم را از بدیها و سختىهایش برحذر دارند، و بر ایشان از دنیا مثلها آورند و دیدگانشان را به معایب آن بشایند و بناگهان درآیند و سخنى عبرتآمیز گویند، از دگرگونىهاى آن چون تندرستىهاى آن و بیمارىهاى آن و حلال آن و حرام آن و آنچه خدا براى فرمانبرداران مهیا كرده و آنچه براى بزهكاران از بهشت و دوزخ و بزرگوارى و خوارى. (35)
در خطبه دیگرى مىفرماید: «خداوند محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) را فرستاد تا راه عذر را بر آنها ببندد.» (36) یا «زمانى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) را مبعوث كرد كه مردم از كارهاى نیكو فاصله گرفته و امتها به جهل و نادانى روى آورده بودند» (37) ، و یا این كه «خداوند انبیاى خود را فرستاد تا بیانكننده حق و سفیرانى بین خالق و مخلوق باشند.» (38)
مطالب بیان شده صراحتا بیانگر لزوم وحى براى رسیدن به كمال و سعادت بشرى مىباشد.
.3 رابطه رزاقیت
على (علیهالسلام) درباره رازقیت خداوند متعال مطالب فراوانى فرموده، ابعاد مختلف آن را بیان كردهاند. در یك نگاه شاید بتوان چنین گزارشى ارائه نمود: «روزى انسانها دو نوع است: روزىاى كه انسان به دنبال آن مىدود و روزیى كه به سراغ انسان مىآید حتى اگر انسان در پى آن نباشد. (39) چون انسانها مخلوق خداوند متعال هستند، خدا آنها را دوست دارد و به آنها روزى مىدهد، (40) بلكه بر خود لازم كرده است كه رویشان را اعطى كند (41) و توسعه در رزق و روزى مردم را مورد نظر خود قرار بدهد. (42)
همو به نحو عادلانه روزى آنها را تقسیم مىنماید. (43) در نگاه آن حضرت (u) خداوند متعال روزى بندگانش را تقدیر و اندازهگیرى مىكند (44) و با توسعه و تضییق آن، انسانها را در معرض آزمایش قرار مىدهد. (45) اما خداوند براى بندگان مؤمن خود امتیاز دیگرى قرار داده است و روزى آنها را از مجارىاى كه هیچگاه گمانش را نمىبرند (من حیث لایحتسب) مىدهد.» (46)
آیات فراوانى از قرآن، خداوند متعال را در روزى دادن انسان بدین نحو معرفى كرده است : «اى پیامبر! خداى متعال به هر كسى بخواهى، بىحساب، روزى مىدهد. (47) كلیدهاى آسمانها و زمین از آن خداست و روزیش را براى هر كسى بخواهد مقدر و گسترش مىدهد .» (48)
ممكن است افرادى با مطالعه این امور چنین شبههاى به ذهن آنها برسد: چگونه ممكن است خداى متعال روزى افراد را بدون حساب بدهد، آیا این امر برخلاف حكمت الهى نیست؟
مقصود از توسعه در رزق و بىحساب دادن روزى، بدون عوض مىباشد. یعنى روزیى كه خداى متعال به بندگانش مىدهد از آنها چیزى دریافت نمىكند. هر چند هر كسى در راه كسب روزى تلاش مىكند؛ اما نمىتوان آن را به ازاى روزى الهى به شمار آورد؛ چرا كه توان كار و تلاش را نیز خداى متعال بدون عوض، به ما ارزانى داشته است. (49)
پرسش مهمتر آن كه كسى ممكن است بگوید: وقتى كه روزى مردم را خداوند تقدیر مىكند و از نگاه على (علیهالسلام) روزى هر كس از طرف خدا تقسیم و تعیین شده است؛ (50) پس نقش كار و تلاش در دستیابى روزى چیست؟ آیا بدون تلاش، روزى انسان به او خواهد رسید؟
تقدیر روزى و تعیین و تقسیم آن به وسیله خداوند متعال نه این كه منافاتى با كار و تلاش ندارد، بلكه از دیدگاه آن حضرت (علیهالسلام) كار و تلاش یكى از اسباب و علل تعیین روزى مىباشد. خداى متعال، روزى بندگانش را از طریق اسباب و عللى كه در عالم هستى قرار داده است، تقدیر و تقسیم مىكند. در گفتار آن حضرت آمده است: «لكل شىء سبب» (51) ؛ یعنى هر چیزى سبب دارد. همچنین آن حضرت (u) در یك كلامى، هم ضمانت رزق را بیان مىدارد و هم لزوم كار و تلاش را: «خداوند روزى شما را برگرفته و شما را به تلاش فرمان داده است (قد تكفل لكم بالرزق و اموتم بالعمل) مبادا طلب چیزى را كه براى شما بر عهده گرفته، از چیزى كه بر شما فریضه كردهاند، سزاوارتر جلوه كند. (52)
این كلام دیدگاه آن حضرت (علیهالسلام) را بیان مىدارد كه ضمانت روزى مخلوق به وسیله خالق منافات با كار و تلاش ندارد، بلكه كار و تلاش یكى از اسباب تقدیر و تقسیم روزى مىباشد.
همچنین سیره عملى امیرالمؤمنین (علیهالسلام) كاملا مؤید این نظریه است كه از دیدگاه آن حضرت (علیهالسلام) اعتقاد به تقدیر و تقسیم روزى از ناحیه خداى متعال هیچگاه مانع كار و تلاش نمىشود. زیرا اگر ادعا كنیم كه آن حضرت (علیهالسلام) در دوران زندگیش ـ به ویژه زمانى كه خلیفه نبود ـ بیش از همه تلاش مىكرد و درآمد ایشان از ناحیه كار و تلاش از درآمد همه كسان دیگر از همین ناحیه، بیشتر بوده است، ادعاى به حقى است. (53) آن دیدگاه حضرت (علیهالسلام) پیرامون تقدیر تقسیم و تضمین روزى از ناحیه خداى متعال و این سیره اقتصادى ایشان بهترین پاسخ براى پرسش فوق مىباشد.
شایان توجه است كه یكى از امور واضح از نظر اسلام آن است كه علل و اسباب امور از جمله روزى انسانها محصور در علل و اسباب مادى نیست؛ بلكه در عالم هستى دو گونه نظام على «مادى و معنوى» وجود دارد. دعا، ایمان و اطاعت از خداى متعال و صدقات از عوامل مؤثر در افزایش روزى مىباشد. نمونه این عوامل پیش از این از على (علیهالسلام) بیان شده است: خداى متعال مؤمن را «منحیث لایحتسب» روزى مىدهد.
مبانى فلسفى نظام اقتصاد اسلامى از دیدگاه امام على (علیهالسلام)
تفاوت هر نظام اقتصادى با سایر نظامهاى اقتصادى، برگشت به امورى از جمله مبانى فلسفى آن دارد. مبانى مكتبى، ارزشها و اهداف، برخى دیگر از مؤلفههاى تعیینكننده میزان تمایز هر نظام اقتصادى از سایر نظامهاى اقتصادى است.
استقلال فكرى ما در ساحت اقتصادى، آن گاه حاصل مىشود كه نظام اقتصاد اسلامى بر اساس جهانبینى، ارزشها و اهداف خاص آن، كشف و طراحى گردد. اگر هدف نهایى در فعالیتهاى اقتصادى ـ چه در حوزه تولید و چه در زمینه توزیع و مصرف ـ تنها پاسخ دادن به امیال شهوانى و مادى باشد، الگوهاى رفتارى در عرصه فعالیتهاى اقتصادى بسیار متفاوت از الگوهاى رفتارىاى خواهد شد كه هدف غایى كسب رضایت خداوند متعال باشد. حتى اگر جامعه در تلاش اقتصادیش هدف میانى خود را بسط عدالت اجتماعى و اقتصادى قرار دهد، الگوهاى رفتارى اقتصادیش نیز متفاوت از جامعهاى خواهد بود كه آمال و آرمانهاى فعالیتهاى اقتصادیش فقط برآوردن امیال مادیش باشد.
نظام اقتصادى حاكم بر دنیاى فعلى، بر اساس تفسیر خاصى كه از خدا، جهان، انسان و جامعه دارد، بنیانهاى خود را مستحكم كرده است. بر اساس تفاسیر ویژه از مقولههاى فوق، در نهایت، انسان محورى را در همه فعالیتهاى اقتصادیش اصل قرار داده، نظام اقتصادى سرمایهدارى لیبرال را طراحى و در خارج پیاده كرده است. در این نظام، الگوهاى رفتارى در عرصه فعالیتهاى اقتصادى، برخاسته از حقوق اقتصادى ویژهاى، و حقوق اقتصادى به نوبه خود در بستر مبانى مكتبى نظام اقتصادى آن، شكل گرفته و مبانى مكتبى آن بر اساس دیدگاه خاصى كه نسبت به مقولههاى خدا، جهان، انسان و جامعه ارائه مىدهد، سامان یافته است. به عنوان مثال در الگوى پسانداز و سرمایهگذارى یكى از عوامل تعیینكننده میزان پسانداز و سرمایهگذارى، نرخ بهره است كه طبق ضوابط حقوق اقتصادى، لازم است افراد در فعالیتهاى اقتصادى خود آن را بر اساس توافق، رعایت كنند. این ضابطه حقوقى به نوبه خود ریشه در این امر دارد كه استفاده از ربا در فعالیتهاى اقتصادى بلامانع مىباشد.
یكى از ریشههاى چنین دیدگاهى مىتواند چنین مبناى فلسفى درباره خداوند متعال باشد كه : «خداوند در هدایت بشر به هدایت تكوینى اكتفا كرده است و چیزى به نام هدایت تشریعى و شریعت در عرصههاى مختلف اجتماعى ارائه نداده است.»
بنابراین اگر دیدگاههاى اسلام در مبانى فلسفى مربوط به نظام اقتصادى با مبانى فلسفى سایر نظامهاى اقتصادى متفاوت باشد، باید بپذیریم كه مبانى مكتبى، حقوق اقتصادى، الگوهاى اقتصادى و در نتیجه نظام اقتصادى اسلام با نظامهاى اقتصادى دیگر متفاوت مىباشد. به همین خاطر است كه امام خمینى (ره) مىفرمایند:
اسلام داراى سیستم و نظام خاص اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى است كه براى تمام ابعاد و شئون زندگى فردى و اجتماعى قوانین خاصى دارد و جز آن را براى سعادت جامعه نمىپذیرد . (1)
مقدمه این نوشتار را با ذكر چند مطلب به پایان مىبریم:
.1 در این پژوهش به دنبال بررسى مبانى فلسفى نظام اقتصادى از دیدگاه على (علیه السلام) هستیم، اما به جهت نشان دادن اهمیت و جایگاه بحث در نظریههاى اقتصادى، ابتدا ناچاریم در هر بخشى به ادبیات و برخى نظریههاى موجود از دیدگاه نظام اقتصادى مسلط بر دنیاى كنونى ـ نظام سرمایهدارى لیبرال ـ اشاره مختصرى داشته باشیم، سپس دیدگاه على (علیهالسلام) را تبیین و تفاوت آن دو دیدگاه را نشان دهیم.
.2 عمده منابع تحقیق به لحاظ ماهیت بحث ـ نهجالبلاغه و غررالحكم خواهد بود. زیرا در این نوشتار باید با تكیه بر گفتار حضرت (علیهالسلام) به تحقیق بپردازیم و غالب گفتار آن حضرت درباره موضوع مورد بحث نیز در این دو منبع جمعآورى شده است.
.3 در برخى موارد از آیات و روایات سایر معصومین (علیهالسلام) استفاده خواهیم كرد. این امر به دو جهت لازم است: یكى به جهت نشان دادن میزان نزدیكى دیدگاههاى آن حضرت (علیهالسلام) با آیات الهى و روایات سایر معصومین (علیهالسلام)؛ جهت دیگر، گاهى ممكن است گفتار مهمى از حضرت (علیهالسلام) به ما رسیده باشد، ولى استناد ضعیف باشد، لذا با استفاده از گفتار سایر معصومین (علیهالسلام) ـ از باب كلامهم واحد ـ مىتوان محتواى گفتار حضرت (علیهالسلام) را تقویت نمود.
.4 روش تحقیق: مطالعه منابعى كه محتوى كلام على (علیهالسلام) مىباشند، جمعآورى گفتار حضرت (علیهالسلام)، تحلیل و نتیجهگیرى با تكیه بر روش استقرا و قیاس، مورد نظر مىباشد .
. 5 فرضیه تحقیق: بین مبانى فلسفى نظام اقتصادى از دیدگاه على (علیهالسلام) و بین مبانى فلسفى نظام اقتصادى مسلط كنونى بر جهان، تفاوتهاى اساسى وجود دارد.
.6 در ترجمه كلمات امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، سعى ما بر آن است كه ترجمه ارائه شده حتىالمقدور هماهنگ با ترجمه نهجالبلاغه عبدالحمید آیتى باشد، در غیر اینصورت مشخصات نهجالبلاغه مورد كاملا بیان مىشود تا تفاوت مأخذ مشخص گردد.
.7 مطالب هر یك از عناوین این مقاله از دیدگاه امام على (علیهالسلام) چنان گسترده است كه هر كدام مقاله مستقلى را مىطلبد، لذا ناچاریم خیلى به شرح و بسط كلمات آن حضرت نپردازیم و از كلماتى كه گویایى لازم را در مطلب مورد استناد داشته باشد، استفاده كرده، یا به حداقل شرح گفتار آن حضرت (علیهالسلام) اكتفا كنیم.
. 8 این پژوهش در چند بخش زیر به سامان مىرسد:
بخش اول، كلیاتى پیرامون مفهوم نظام و نظام اقتصادى، مبانى فلسفى، اهداف نظام اقتصادى و ... مىباشد. در بخش دوم، خداشناسى؛ در بخش سوم، جهانشناسى؛ در بخش چهارم، انسانشناسى؛ و در بخش پنجم، جامعهشناسى از دیدگاه على (علیهالسلام) مورد بحث قرار مىگیرد. سرانجام در خاتمه به جمعبندى و نتیجهگیرى مىپردازیم.
لازم به یادآورى است كه در پنج بخش فوق به مباحثى مىپردازیم كه نظام اقتصادى متأثر از آنها باشد.
مفاهیم و كلیات (2)
در این بخش مفاهیمى چون نظام و نظام اقتصادى، مبانى فلسفى و مكتبى، و اهداف نظام اقتصادى را تعریف مىكنیم.
همچنین ارتباط منطقى این مفاهیم با یكدیگر نیز مورد توجه مىباشد. این بخش فقط جهت فراهم نمودن زمینه و بستر براى بحث اصلى مىباشد. بنابراین، از پرداختن به دیدگاههاى گوناگون پرهیز مىكنیم.
عبادت و عبودیتدر پرتو رهنمودهاى امام على علیهالسلام -3
عبادت و عبودیت خداوند، ریشه در فطرت و سرشت انسان دارد، از این رو زمینه عبادت و عبودیت در همه افراد وجود دارد. لكن برخى عوامل این زمینه را فعال یا راكد مىكند. از آن جهت كه این دو موضوع (عبادت و عبودیت) اهمیت خاص خود را دارد، شناخت عوامل (و موانع) آن نیز به همین نسبت از اهمیت و ضرورت برخوردار است. البته این بحث، یك مبحث اخلاقى ـ روانشناسى است كه بررسى همه جانبه آن از حوصله این نوشتار بیرون است، اما چند عامل مهم و اساسى كه موجب گرایش انسان به عبادت و عبودیت مىگردد، با استفاده از سخنان امیرالمؤمنین علیهالسلام، بیان مىشود.
.1 علم و آگاهى
حضرت على علیهالسلام مىفرماید:
«ثمرة العلم العبادة» (199)
«میوه دانش، عبادت است».
معرفت و آگاهى، بستر اصلى رویش حس عبادت و عبودیت در انسان است. زیرا روح عبادت و عبودیت، خضوع است و خضوع زمانى تحقق مىیابد كه انسان عظمت و بزرگى معبود را درك كند و بشناسد . (200) جمال و جلال و كبریایى پروردگار است كه بنده را به خشوع و خاكسارى و عبودیت وا مىدارد و كسى كه از این معرفت بىبهره است، از آن احساس ارزشمند محروم است. از این رو فرشتگان كه آگاهى مستمر از عظمت خداوند دارند در عبادت دائمى پروردگارند. (201)
از سوى دیگر، گرایش به عبادت و عبودیت در گرو احساس نیاز به آن دو است. این احساس زمانى به انسان دست مىدهد كه وى به نقش اساسى و تعیین كننده عبادت و عبودیت در تكامل و خوشبختى خود واقف گردد و بداند كه استعداد و ظرفیت آدمى بهگونهاى است كه بدون آن دو به فعلیت كامل و همه جانبه نمىرسد.
به سخن دیگر، گرایش به عبادت و عبودیت از دو معرفت اساسى سرچشمه مىگیرد، یكى «خداشناسى» و دیگرى «خودشناسى». هرچه در این دو زمینه آگاهى انسان عمیقتر و ریشه دارتر باشد عبادت و عبودیت او هم از معنا و وزن بیشترى برخوردار مىگردد. پیامبر صلىالله علیه و آله خطاب به حضرت على علیهالسلام مىفرماید:
«دو ركعت نماز عالم از هفتاد ركعت نماز عابد [بدون علم] برتر است». (202)
طبقهبندى عابدان نیز از همین مایه یعنى معرفت سرچشمه مىگیرد و بدین لحاظ مىتوان گفت به تعداد عبادت كنندگان انواع عبادت وجود دارد.
.2 كمك و توفیق خواستن از خداوند
خداوند آفریننده جهان و مبدء همه خیرات و بركات است و هموست كه خواهش و نیایش بندگان را با مهربانى مىشنود و بدان پاسخ مىدهد. توفیق عبادت و عبودیت، كه نعمت بزرگ خداوندى است، را باید از خود او خواست و بر این خواست پاى فشرد تا به مطلوب رسید. مولا مىفرماید :
«علیك بالاستعانة بالهك و الرغبه الیه فى توفیقك» (203)
«بر توست كه از خدایت كمك بگیرى و توفیق را از او طلب كنى». خود آن بزرگوار نیز همواره دست نیاز به سوى پروردگار داشت و براى انجام وظایف عبودیت از او كمك مىطلبید؛ «... والتعینه على وظایف حقوقه» (204) ؛ «از خداوند براى اداى حقوق او یارى مىجویم».
.3 جدیت و پشتكار
نهادینه كردن روح عبودیت در انسان، همچون دیگر فضایل و ارزشها، نیاز به برنامه و تمرین و تلاش دارد. همانگونه كه عواملى چون فطرت و عقل، انسان را به سوى عبادت و تكامل سوق مىدهند، عوامل متعددى از شهوت، هواى نفس و مانند آن انسان را از عبادت و عبودیت باز مىدارند. این اراده و جدیت و پشتكار است كه مىتواند عوامل منفى را خنثى كند و انسان را در طریق عبودیت و بندگى قرار دهد. امیرالمؤمنین علیهالسلام مىفرماید:
«نفس خود را براى اطاعت رام كن». (205)
و همچنین مىفرماید:
«نفسهاى خود را به ترك عادتها [ى ناپسند] و كشیدن آن با اطاعت رام كنید». (206)
اصولا نفس انسان نیاز به مدیریت و تدبیر دارد و باید متناسب با حالتها و گرایشهاى مثبت و منفى آن با ظرافت و دقت عكس العمل نشان داد. گاه باید بر او سخت گرفت، گاه ملایمت كرد، گاه تنوع ایجاد كرد و ... از این رو مولا مىفرماید:
«تدبیر نفس، بهترین تدبیرهاست». (207)
بدین منظور حتى باید نفس را براى اعمال نیك، از جمله عبادت، فریب داد. امیرالمؤمنین علیهالسلام در این زمینه مىفرماید:
«خادع نفسك فى العبادة...»؛ (208) «نفس خود را در راه عبادت فریب ده...»
نفس فریبى (براى رسیدن به كمال)، نكته مهم روان شناختى است كه امیرالمؤمنین علیهالسلام آن را خاطر نشان ساخته است.
.4 موعظه و تذكر
یكى از عواملى كه نقش مهمى در گرایش انسان به عبودیت و عبادت دارد، موعظه و تذكر است .
موعظه، فطرت انسان و تمایلات حق گرایانه وى را برجسته و فعال مىكند و به فعلیت مىرساند . البته ضریب تأثیر تذكر وابسته به نوع موعظهگر و همچنین چگونگى شنونده است. در صورتى كه موعظه رسا و دلسوزانه و با روش مطلوب انجام شود و شنونده هم اهل عناد و لجاجت نباشد كم و بیش بروى تأثیر مىگذارد. مولا مىفرماید:
«ثمرة الوعظ الانتباه»؛ (209) «ثمره موعظه، بیدارى و تنبه است».
موعظه بجا مىتواند «پرده غفلت را كنار بزند»، (210) و «قلب را زنده كند». (211)
سرمایه انبیاء براى هدایت مردم نیز تبلیغ و موعظه بوده است.
چه بسا افرادى كه غرق گناه و فساد بودند ولى بر اثر شنیدن موعظهاى مؤثر و عمیق به كلى دگرگون گشتند و در مسیر حق و عبودیت قرار گرفتند و حتى از اولیاء بزرگ خدا گشتند.
حتى كسانى كه اهل عبادتاند ممكن است بر اثر نوسانات روحى دچار به اصطلاح «قبض» و كم رغبتى شوند در این حالت نیاز به عواملى است كه نشاط عبادت را به آنها باز گرداند. موعظه و اندرز مىتواند در این زمینه بسیار كارساز باشد.
سخنان حكیمانه و بلیغ اگر از قلبى پاك و دلسوز برخیزد و بر دلى تشنه و مستعد فرو نشیند گاه از چنان تأثیرى برخوردار است كه ممكن است شنونده بر اثر آن قالب تهى كند و مرغ جانش به پرواز درآید. چنان كه این قضیه در مورد یكى از اصحاب بزرگوار و مستعد حضرت على علیهالسلام به نام «همام» اتفاق افتاد و او پس از شنیدن خطابه پرشور و عرفانى آن حضرت نقش بر زمین گشت. (212)
در اینجا مناسب است به یكى از موعظهگرهاى «صامت» كه در متون دینى و سخنان امیرالمؤمنین علیهالسلام بسیار بر آن تأكید شده است اشاره شود. و آن موضوع «یاد مرگ» است. توجه هوشیارانه و مداوم به مسئله مرگ و باور این نكته كه دیر یا زود مرگ به سراغ انسان خواهد آمد و بالاخره قیامت با ویژگىهاى خاص خود برپا خواهد شد، آثار و پیامدهاى بسیار مطلوبى دارد . حضرت على علیهالسلام مىفرماید:
«واعظى چون مرگ كافى است». (213)
در متون دینى «یاد مرگ» بهعنوان یكى از مهمترین عوامل تربیتى و سلوكى شناخته شده است، زیرا یاد مرگ انسان را در خوف رجاء مستمر و آمادهباش دائمى قرار مىدهد و چنین حالتى شخص را از گناه باز مىدارد و به سوى عبادت سوق مىدهد. حضرت مىفرماید:
«كسى كه در انتظار مرگ باشد به سوى نیكىها شتاب مىكند».
به همین دلیل، «ذكر موت» در برخى روایات بهعنوان «عبادت» تلقى شده است. (214)
عوامل بازدارنده از عبادت و عبودیت
بسیارى از كسانى كه به ظاهر معتقد به مبدء و معاد هستند و در بعد نظرى به اهمیت و ضرورت عبادت اعتراف دارند، در عمل آن چنان كه باید موفق به انجام وظایف عبودیت نیستند. این واقعیت نشان مىدهد كه عبادت و عبودیت، عوامل بازدارنده نیرومندى دارد كه آدمى را، در صورت غفلت، در دام خود گرفتار مىكند و از بركات سرشار پرستش خداوند محروم مىسازد.
همان طور كه گفته شد، اولین شرط براى موفقیت در عرصه عبادت و عبودیت آگاهى و دانش است؛ آن چنان دانشى كه به انسان یقین و باور ببخشند. آگاهى سطحى، ایمان سطحى مىآورد و ایمان سطحى دستاوردهاى جز عبودیت سطحى و ناقص نخواهد داشت: «رستگارى نیست مگر به اطاعت و اطاعت به دانش حاصل مىشود». (215) حتى اگر انسان اهل عبادت باشد اما بینش لازم را نداشته باشد، عبادت او چندان وزن و اهمیتى نخواهد داشت. ححضرت على علیهالسلام مىفرماید:
در عبادتى كه همراه با فهم نباشد خیرى نیست». (216)
عبادت شكلى و غیر محتوایى كه بیشتر از روى عادت، و نه بصیرت و بینش، انجام مىشود یكى از آفات زیانبخش عبادت به شمار مىرود.
پس اولین چیزى كه انسان را از بهرهمندى از عبادت و عبودیت محروم مىكند «جهل» است و راه مبارزه با آن تعقل و تفكر و كسب دانش و بصیرت است، چیزى كه همواره مورد سفارش امیرالمؤمنین علیهالسلام بوده و سخنان او سرشار از فراخوانى به آن است.
آن حضرت تأكید مىكند:
«سرآغاز عبادت خداوند، معرفت اوست». (217)
بعد از بیان نكته بالا، اكنون برخى موانع و همچنین آفات عبادت و عبودیت به اختصار بیان مىشود.
تبلیغات